ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٣٧٧ - باب ولادت ابى عبد الله جعفر بن محمد(ع)
آنچه مردم در باره آن مىدانستند نزد ما نبود؟ گويد: من به او گفتم: آن انگيزه چه بوده؟ در پاسخ گفت كه: ابا جعفر يعنى ابو الدوانيق (كنيهاى است كه مردم به منصور عباسى دادهاند براى آنكه چون مىخواست نهر كوفه را بسازد از هر سرى يك دانك پول نقره گرفت يا براى آنكه بر خلاف ديگران از پادشاهان حساب دانك و نيم دانك را از ناظر آشپزخانه خود مىكشيد) به پدرم محمد بن اشعث گفت: اى محمد يك مرد زيركى و باهوشى برايم بجو كه بتواند از طرف من انجام كار كند، پدرم به او گفت: من او را براى تو جستهام اين فلان بن مهاجر است كه دائى من است، گفت: او را نزد من بياور، گفت: دائى خود را نزد او بردم.
ابو جعفر به او گفت: اى پسر مهاجر، اين پولها را بگير و به مدينه برو و نزد عبد الله بن الحسن بن الحسن و شماره از خاندانش كه جعفر بن محمد (ع) هم در ميان آنها بود برو و به آنها بگو من مردى غريب از اهل خراسانم كه جمعى شيعيان شما در آنجا هستند و اين پول را براى شما فرستادند و به هر كدام وجهى بده با شرط چنين و چنان (مقصود اين است كه به خليفه بشورند و چون پيروز شدند صاحبان اين پول را هم در دولت خود منظور دارند) و چون پولها را گرفتند بگو: من فرستاده مردمم و دوست دارم برگ رسيدى به خط شما با من باشد.
آن مرد پول را گرفت و به مدينه رفت و نزد ابو الدوانيق برگشت در حضور محمد بن اشعث، ابو الدوانيق به او گفت: چه خبر آوردى؟ گفت: نزد آن قوم رفتم و اينها برگ رسيد مال است به آنها، به خط خودشان جز جعفر بن محمد (ع) كه من در مسجد نزد آن حضرت رفتم و او نماز مىخواند در مسجد پيغمبر پشت