ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٣٦٣ - باب ولادت ابى جعفر محمد بن على(ع)
و بىاجازه او نشست و به او رو كرد و او را به باد سرزنش گرفت و در ضمن به او مىگفت: اى محمد بن على، هميشه يك مردى از شما، جامعه مسلمانان را بر هم مىزند و مردم را به خود مىخواند و گمان دارد كه پيشوا و امام مسلمانان است از روى سفاهت و كمفهمى، و هر چه خواست به او بد گفت و او را سرزنش كرد و چون خاموش شد، آن جمع حاضر، يكى يكى رو به آن حضرت كردند و او را سرزنش كردند تا نفر آخرشان، و چون همه دم بستند، امام برخاست و فرمود:
أيا مردم به كجا مىرويد، شما را كجا مىبرند، خدا اول شماها را به وسيله ما رهبرى كرده و آخر شما را هم به وسيله ما به پايان مىرساند، اگر شما يك سلطنت گذرى و شتابان داريد ما هم يك سلطنت موعود داريم كه پس از آن سلطنتى نيست زيرا ما اهل انجاميم كه خدا عز و جل مىفرمايد (١٢٥ سوره اعراف): «و سر انجام از آن متقيان است».
دستور دادند، آن حضرت را به زندان بردند، چون به زندان رفت سخنى گفت كه: مردى در زندان نماند جز آنكه سخن او را از دهانش ربود و به او دل بست، زندانبان نزد هشام آمد و گفت: يا امير المؤمنين، من از اهل شام بر تو نگرانم كه مبادا بر تو بشورند و تو را از اين مقامى كه دارى، جلوگيرند و گزارش آن حضرت را به او داد.
هشام دستور داد او را با يارانش به همراه پُست به مدينه برگردانند و فرمان داد كه بازارهاى ميان راه را به روى آنها ببندند و خوراك و خواربار به آنها ندهند، سه شبانه روز راه رفتند و طعامى و آبى نيافتند تا به مدين رسيدند، در شهر را به روى آنها بستند،