ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٨٣٤
مصرف گردد و تحويل شود، گويد: من گفتم: اى مردم امروز روز سرگردانى است و باب امام عصر را نمىشناسيم، گفتند: ما تو را براى بردن اين مال برگزيديم براى وثوق به تو و كَرَمِ تو، تو بكوش كه آن را از دست ندهى مگر با دليلى، و اين اموال را در كيسههائى كه به نام صاحبانش مهر بود نزد من آوردند و من آن را برداشتم و آمدم تا كرمانشاه كه احمد بن حسن بن حسن در آنجا بود، نزد او رفتم و سلام دادم، چون مرا ديد شاد شد، يك كيسه كه هزار اشرفى در آن بود به من داد با چند بسته جامههاى الوان تيرهدار كه نمىدانستم در ميان آنها چيست، به من گفت: اينها را هم با خود ببر ولى بىدليل تحويل مده، چون به بغداد رسيدم هدفى نداشتم جز تشخيص نائب امام (ع) و براى من باقطانى و اسحاقِ احمر و ابو جعفر عمرى را نام بردند، و من نزد باقطانى و اسحق احمر رفتم و به آنها گزارش دادم، دليلى نياوردند پس از آن رفتم نزد ابو جعفر، شيخى بود متواضع، در اطاق كوچكى روى نمدى نشسته بود، به او سلام كردم و جواب داد و چون او را از وضعيت خبر دادم گفت: اگر دوست دارى كه اين مال به كسى برسد كه مىخواهى برو به سامره و از خانه ابن الرضا پرسش كن و از فلان بن فلان وكيل- در اين تاريخ خانه ابن الرضا به وجود اهلش آبادان و معمور بود- تو در آنجا آنچه را خواهى بجوئى.
گويد: به سامره رفتم و آن خانه را جستم و از آن وكيل پرسيدم، دربانان گفتند: در خانه كارى دارد و اكنون بيرون مىآيد، پس از ساعتى بيرون آمد، و من برخاستم به او سلام دادم و او دست مرا گرفت و به خانه خود برد و از حال من و مقصود من پرسيد و به او گفتم كه: مالى از سوى كوهستان آوردم و نياز دارم آن را طبق دليلى رسانده باشم، گفت: بسيار خوب. سپس براى من خوراكى آورد و گفت: اين را بخور و استراحت كن، گويد: من خوردم و خوابيدم و هنگام نماز برخاستم نماز خواندم و رفتم لب شط غسل كردم و زيارت كردم و برگشتم به خانه آن مرد و ماندم تا يك چهارم شب