ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٨٣٦
آن طومار را آوردم كه وكيل امام عصر براى من آورده بود و آن را براى مردم خواندم، و چون نام كيسه ذراع را شنيد، افتاد و از هوش رفت و ما او را معالجه كرديم تا به هوش آمد و سجده شكر براى خدا به جا آورد و گفت: الحمد للَّه كه بر منّت نهاد و مرا هدايت كرد، اكنون دانستم كه زمين خالى از حجت نماند، اين كيسه را به خدا اين ذراع به من داد و جز خدا عز و جل احدى از آن مطلع نبود، گويد: من بيرون آمدم و بعد از آنكه روزگارى گذشت ابو الحسن مادرائى را ديدم و به او خبر دادم و براى او خواندم آن طومار را، گفت:
سبحان اللَّه، من در چيزى شك نكردم و شك نداشته باش كه خداوند عز و جل زمين خود را از حجت تهى نگذارد و بدان كه چون اذكوتكين با يزيد بن عبد اللَّه در شهر زور جنگيد و بلاد او را گرفت و بر خزينههاى او دست انداخت مردى بود كه گفت: يزيد بن عبد اللَّه فلان اسب با فلان شمشير را نذر آستان امامِ زمان كرده بود و گفت: من همه خزائن يزيد بن عبد اللَّه را به تدريج به او تحويل دادم و آن اسب و شمشير را نگه داشتم به اميد اينكه از او باز گيرم و به امام (ع) برسانم و او به سختى آنها را از من خواست و من ناچار شدم آنها را به بهاى ١٠٠٠ اشرفى در گردن گرفتم و پول را شمردم و به خزينهدار خود سپردم و به او سفارش كردم اينها را نگهدار و اگر خود من هم بدان نيازمند شدم از آن دريغ دار، و سپس اسب و شمشير را تحويل دادم و به توسط ابو الحسن اسدى از ناحيه مقدسه از من آن ١٠٠٠ اشرفى مطالبه شد و چون براى مطالبه نزد من آمد، من در انجام امور مردم بودم و بسيار نشست تا حاجت او را پرسيدم و گفت: محرمانه است، من به خادم گفتم: در خزانه جايى براى ما آماده كرد و به خزانه رفتيم و او نامه كوچكى از امام زمان به من نشان داد كه در آن نوشته بود:
اى احمد بن الحسن آن هزار اشرفى كه از بابت بهاى اسب و شمشير از ما نزد تو است به ابو الحسنِ اسدى بپرداز.