ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٣٣٣ - باب ولادت حسن بن على(ع)
و باد كرد (جوش آمد- و جگر را انداخت خ ل) و آن حضرت وفات كرد.
٤- امام صادق (ع) فرمود: حسن بن على (ع) در يك سالى براى عمره با مردى از فرزندان زبير كه عقيده به امامتش داشت به سفرى بيرون شد و در آبگاهى زير نخله خشكى بار انداختند، آن نخله از بىآبى خشك شده بود، براى امام حسن زير آن نخله خشك فرش انداختند و براى آن زبيرى زير نخله ديگرى برابر آن حضرت.
امام صادق (ع) فرمود: آن زبيرى سر برداشت و گفت: اگر اين نخله رطبى داشت ما از آن مىخورديم، امام حسن به او فرمود:
تو ميل رطب دارى؟ زبيرى گفت: آرى، زبيرى گفت: آن حضرت دست به آسمان برداشت و سخنى گفت كه من آن را نفهميدم آن نخله سبز شد و به حال آمد و برگ كرد و رطب آورد، جمّالى كه شتر از او كرايه كرده بودند گفت: به خدا جادو است.
امام حسن (ع) به او فرمود: واى بر تو جادو نيست ولى دعاى مستجاب پسر پيغمبر است، گويد: به نخله برآمدند و آنچه در آن بود چيدند و براى آنها بس بود.
٥- از امام صادق (ع) كه امام حسن (ع) فرمود: به راستى براى خدا دو شهر است يكى در مشرق و ديگرى در مغرب، برگرد هر دو باروئى است آهنين و بر هر كدام هزار هزار در است و در آنها هفتاد هزار هزار زبان است كه زبان هر دسته جز زبان همشهرى ديگر