ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٣٣٥ - باب ولادت حسن بن على(ع)
است من همه اين زبانها و آنچه در اين دو شهر است و در ميان آنها مىدانم و در اين دو شهر حجتى و امامى جز من و جز برادرم حسين نيست.
٦- از امام صادق (ع): حسن بن على (ع) يك سال پياده به مكه مىرفت و دو پايش ورم برداشت يكى از وابستههايش عرض كرد:
اگر سوار شويد، اين ورم فرو نشيند، فرمود: نه هرگز، وقتى به اين منزل برسيم مرد سياهى جلوت آيد كه روغنى با خود دارد، آن را بخر و در بهاى آن با او چانه نزن، وابسته آن حضرت گفت: پدر و مادرم قربانت ما به هيچ منزلى نرسيديم كه كسى باشد و چنين دوائى بفروشد، به او فرمود: چرا، آن مرد در پيش تو است اندكى به اين منزل مانده، يك ميل راه طى كردند بناگاه آن سياه پيدا شد، امام حسن (ع) فرمود: برو نزد اين مرد و دارو را از او بگير و بهايش را به او بده، آن سياه گفت: اى غلام اين روغن را براى كى مىخواهى؟ گفت: براى حسن بن على (ع)، گفت: مرا نزد آن حضرت ببر، او را آورد خدمت آن حضرت رسانيد، سياه به آن حضرت عرض كرد: پدر و مادرم قربانت من نمىدانستم شما نياز به اين دارو داريد، تو خودت اين را مىدانى؟ من در برابر آن بهائى نمىگيرم همانا من غلام شما هستم ولى نزد خدا دعا كن كه يك پسر درستى به من بدهد و دوستدار شما خانواده باشد، زيرا من خانواده خود را در حال درد زائيدن گذاشتم و آمدم، امام حسن (ع) فرمود: به منزلت برو كه خدا به تو پسر درستى بخشيده و او از شيعيان ما است.