مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٥٠ - فصل ٢٠
علی أنّ مراتب القرب و البعد الّتی فرضوها سلسلة اخری هی لیست غیر نفس الحرکة فإنّ تجدّد القرب و البعد لیس أمراً غیر الحرکة جعلا و وجوداً.
فقد وضح أنّ تجدد المتجددات مستند إلی أمر یکون حقیقته و ذاته متبدّلة سیالة فی ذاتها و حقیقتها و هی الطبیعة لاغیر [١] لأنّ الجواهر العقلیة هی فوق التغیر و الحدوث، و کذا النفس من حیث ذاتها العقلیة، و أما من حیث تعلّقها بالجسم فهی عین الطبیعة کما سیجیء. و أما الأعراض فهی تابعة فی الوجود لوجود الجواهر الصوریة، و أما نفس الحرکة [٢] فقد علمت أنّه لا هویة لها إلّاتجدد أمر و تغیره لا المتجدد، فهی نفس نسبة التجدد لا الّذی بها التجدد [٣].
[١]. ممکن است کسی اشکال کند که شما فقط اثبات کردید که یک امر متجدد بالذات باید وجود داشته باشد. از کجا معلوم که آن، طبیعت است؟ پاسخ این است که در اینجا یک نوع «سبر و تقسیم» است. آنچه در عالم هست یا جوهر است یا عرض، و گفتیم که حرکات اعراض باید به جوهر منتهی شوند. جوهرها هم یا مجرد محض هستند (عقل) و یا مجردی هستند که تعلق به ماده دارند (نفس) و یا مادی هستند (ماده، صورت و جسم). به حصر عقلی، ما جوهر دیگری نداریم و تجدد بالذات در هیچ کدام از اینها غیر از طبیعت ممکن نیست. بنابراین طبیعت است که متجدد بالذات است.[٢]. آنچه پاسخ امثال مرحوم جلوه است همین است که مرحوم آخوند در چند کلمه: «و أما نفس الحرکه ...» گفته است و در گذشته هم به آن اشاره کردیم و به تفصیل در این باره بحث خواهیم کرد.[٣]. مختصراً این عبارت را توضیح میدهم و در آینده به تفصیل توضیح خواهیم داد.
مرحوم آخوند میگوید حرکت «تجدد بالذات» است ولی «متجدد بالذات» نیست در حالی که ما به یک متجدد بالذات نیازمندیم. این است که در اول «فی حکمة مشرقیة» مرحوم آخوند تأکید کرد که «اعلم أن الحرکة لمّا کانت نفس متحرکیة الشیء، لأنها نفس التجدد و الانقضاء ...». ایشان اصرار داشت که بگوید حرکت، متحرکیت است نه متحرک، تجدد است نه متجدد. البته بعد خواهد آمد- و آقای طباطبایی هم روی آن اصرار دارند- که اگر حرکت، جوهری باشد در عین اینکه تجدد است متجدد هم هست.
اما حرکات عرضی تجددند نه متجدد و ما به متجدد بالذات نیازمندیم.