مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٥٠ - اشتباه فخر رازی در مورد رابطه ماده و صورت
میکند. اما اگر بگویید آن خصوصیتی که در جسمیت فلک است عرضی مفارق است میگوییم این [ویژگیهای خاص در فلک] یا از لوازم هستند یا از لوازم نیستند.
اگر از لوازم هستند میگوییم یک مفارق نمیشود منشأ لوازم باشد، و اگر از لوازم نیستند پس معنایش این است که این شکل فلک برایش لازم نیست و بنابراین کون و فساد و خرق و التیام در فلک جایز است که هیچ فیلسوفی به اینها قائل نیست.
فخر رازی میگوید شما که فلک را جسم میدانید و آن را در جسمیت با همه اجسام مشترک میدانید و در عین حال برای فلک یک سلسله لوازم خاص قائل هستید که آن لوازم را برای غیر فلک قائل نیستید، این را چطور توجیه میکنید؟
شما که آن حرف را میزنید و میگویید اگر حرکت لازمه ذات جسم باشد باید در همه اجسام یکسان باشد این لوازمی را که برای فلک قائل هستید چطور توجیه میکنید؟
اشتباه فخر رازی در مورد رابطه ماده و صورت
مرحوم آخوند به این اشکال هم جواب میدهد. این جواب را خوب توجه کنید چون در خیلی جاهای دیگر هم به درد میخورد. من به بیان خودم عرض میکنم چون میخواهم به بیان واضح تری عرض کرده باشم. میگوید فخر رازی گویی رابطه ماده را با صورت و رابطه جنس را با فصل درست درک نکرده و خیال کرده است که رابطه فصل با جنس یا رابطه صورت با ماده از قبیل رابطه عرض شیء با شیء است و لهذا آن تقسیمی را که فقط در مورد اعراض میتواند صحیح باشد، در مورد صورت و فصل آورده است. فرق اینها چیست؟.
اعراض یعنی اموری که خارج از ذات هستند ولی در خارج ملحق به ذات میشوند که بهتر است تعبیر «اعراض» بکنیم نه «عوارض» [١]. اعراض نسبت به.
[١]. گاهی خلط شدن اصطلاحات، منشأ اشتباهات خیلی بزرگ میشود. از اصطلاحاتی که در مورد آن میان ما هم این خلط و اشتباه در قدیم بوده ولی بعدها متأخرین آنها را از یکدیگر تفکیک کردند که دیگر در اصطلاح متأخرین اشتباه نمیشود [ «عرض» و «عرضی» است]. در میان فرنگیها هم نظیر این اشتباه را همیشه میبینیم. منطقیین و فلاسفه دو اصطلاح دارند. یک اصطلاح همان است که در باب کلیات خمس به کار میرود که کلیات را به پنج قسم تقسیم میکنند: جنس، نوع و فصل (که این سه کلی را «ذاتی» میگویند) و عرض خاص و عرض عام که این دو کلی را «عرَضی» میگویند. غالباً میگویند «عرض خاص» و «عرض عام» ولی گاهی میگویند «عرضی خاص» و «عرضی عام». البته اگر عرضی خاص و عرضی عام بگویند بهتر است یعنی کمتر اشتباه میشود ولی معمولًا- از جمله در حاشیه ملا عبداللَّه- عرض خاص و عرض عام میگویند. این یک اصطلاح. در اینجا عرض (که بهتر است عرضی بگوییم) در مقابل چه چیز قرار میگیرد؟ در مقابل ذاتی؛ پس کلی یا ذاتی است یا عرضی، و عرض در اینجا به معنی عرضی است.
فلاسفه و منطقیین اصطلاح دیگری دارند، آنجا که ماهیات را به ده مقوله اصلی دسته بندی میکنند که یک مقوله جوهر است و نُه مقوله دیگر عبارتند از: کم، کیف، اضافه، أین، متی، وضع، جده، ان یفعل و ان ینفعل که به آنها «مقولات عرضی» میگویند. در اینجا عرض یا عرضی در مقابل جوهر قرار میگیرد در حالی که در باب کلیات خمس در مقابل ذاتی قرار میگیرد و اینها با یکدیگر تفاوت دارند و در واقع اصلًا ربطی به یکدیگر ندارند. آیا لازمه عرضی بودن و ذاتی نبودن امری در باب کلیات خمس این است که آن امر عرض باشد و جوهر نباشد؟ ممکن است امری، ذاتی باشد و در عین حال عرض در مقابل جوهر باشد. چون ذاتی و عرضی در باب کلیات خمس امری نسبی یعنی مقایسهای است. ذاتی در باب کلیات خمس یعنی شیء، خارج از ذات نباشد؛ خوب، هر عرض هم ماهیتی دارد، جنسی دارد، فصلی دارد، نوعی دارد، جنس و فصل و نوعش ذاتی خودش است. ممکن است چیزی جوهر باشد ولی از نظر باب کلیات خمس عرضی باشد. مثلًا جنس و فصلِ جوهرها، جوهر هستند اما جنس، عرضی فصل است و فصل عرضی جنس است و هر دو آنها ذاتی نوع هستند. پس در عین اینکه جنس در مقایسه با فصل، عرضی فصل است و ذاتی فصل نیست اما در عین حال جوهر است نه عرض. آنوقت غیر از کلمه عرضی، کلمه «عارض» هم داریم که جمع عارض میشود «عوارض».
البته گاهی این اصطلاحات خیلی مشخص نیست و انسان بیشتر از روی قرینه باید مقصود را به دست بیاورد.
در مورد خود ذاتی، باز دو اصطلاح داریم: ذاتی باب کلیات خمس و ذاتی باب برهان. ذاتی باب کلیات خمس باید خارج از ذات نباشد که میشود جنس و نوع و فصل، ولی ذاتی باب برهان یعنی آنچه محال است از ذات منفک شود، اعم از اینکه ذاتی باب ایساغوجی باشد یعنی جنس و نوع و فصل باشد یا عرضی باب ایساغوجی باشد اما عرضی لازم.
«عوارض» یک مفهوم اعم است. عوارض یعنی آن چیزی که ذاتی باب ایساغوجی نباشد. وقتی فخر رازی در باب جسم میگوید: «آن که عارض جسم میشود» در اینجا بهتر است ما تعبیر به عرَض بکنیم، چون تصور فخر رازی از جسم این بوده که جسم یک ماهیتی است که از خودش مستقلًا در خارج وجود دارد، یعنی فکر نکرده است که جسم مستقل از صورت نوعیه نمیتواند وجود داشته باشد. چون فکر کرده که جسم، خودش یک ماهیت تامّی است ناچار هرچه که برای جسم فرض کرده، آن را به منزله یک عرض برای یک جوهر فرض کرده است، در صورتی که آنچه که عارض بر جسم میشود ممکن است از نوع صورت نوعیه باشد که در این صورت جوهر است نه عرض.