مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٨٠ - فصل ٢٥
الراسخین و إن اشمئز عنه طبائع القاصرین [١]، و موضع بیانه موضع آخر.
فلنرجع إلی ما کنا فیه فنقول: الحق أنّ الحرکة کما یجوز فی الکم و الکیف یجوز فی الصّور الجسمانیة، و کما أنّ کلّاً من هذه الأعراض القارة و غیر القارة المسمات بالمشخّصات [٢] معتبرة فی بقاء الجسم الطبیعی علی وجه غیرمعتبرة علی وجه آخر [٣]، إذ الباقی من کلّ واحد منها فی موضوع الحرکة قدر مشترک فی ما بین طرفین [٤] و المتبدل منه خصوصیات الحدود المعینة؛ فکذا الحال فی الجوهر الصوری، و کما [٥] أنّ للسواد عند اشتداده فرداً شخصیاً زمانیاً مستمرّاً متصلًا بین المبدء و المنتهی [٦] منحفظاً وحدته بواحد بالعدد [٧] کمعروض السواد، و واحد بالابهام [٨] و هو مطلق سوادیته، و المجموع هو الجسم الأسود الّذی هو موضوع هذه الحرکة [٩]- فإنّ المتحرک فی السواد لابدَّ أن یکون جسماً أسود لاغیر و له حدود مخصوصة غیرمتناهیة بالقوة بین طرفین متخالفة بالمعنی و الماهیة عندهم- فکذلک للجوهر الصّوری عند استکماله التدریجی کون واحد زمانی مستمر باعتبار و متصل تدریجی باعتبار و له حدود کذلک [١٠]. و البرهان علی بقاء الشخص هنا کالبرهان علی بقاء.
[١]. مقصود، منکرین اتحاد عاقل و معقول است.[٢]. اینکه میگوید «المسماة بالمشخِّصات»، اشاره است به همان مطلبی که عرض کردیم که ایشان این امور را مشخص نمیداند بلکه آنها را لوازم و امارات تشخص میشمارد.[٣]. جسم بدون این مشخصات وجود ندارد و در عین حال این مشخصات عوض میشوند، زیرا چنان که گفتیم این مشخصات، با عرض عریض، یعنی علی وجه العموم معتبرند.[٤]. «طرفین» همان حدین است که توضیح دادیم. همانطور که مزاج نباید از بین الحدین خارج باشد، در اینجا هم همینطور است.[٥]. از اینجا وارد یک مطلب اساسی میشود.[٦]. سواد، چنین فرد شخصی زمانیای دارد و اگر نداشته باشد از وحدت موضوع کاری ساخته نیست.[٧]. باید گفت به قول آقایان چنین است نه از نظر مرحوم آخوند. چون وجودش قائم به یک واحد بالعدد است که همان معروضش است، قهراً باید بگوییم وحدتش هم محفوظ به آن است.[٨]. یعنی در عین اینکه مراتب متعدد فصلی را طی میکند یک جنس واحد در همه اینها موجود است.[٩]. «جسم اسود» در سواد حرکت میکند و سوادی که در موضوع اخذ شده «سوادٌمّا» است.[١٠]. یک اشکال عبارتی در اینجا وجود دارد. مرحوم آخوند در چند سطر قبل چنین گفت: «کما أن للسواد عند اشتداده فرداً شخصیاً زمانیاً متصلًا ... و المجموع هو الجسم الأسود الذی هو موضوع هذه الحرکة»، و در اینجا میگوید «فکذلک للجوهر الصوری ...» که عطف به جمله قبل است. انتظار این است که بعد از آن عبارت بگوید که برای جوهر هم یک فرد زمانی متدرج وجود دارد و موضوع در اینجا ماده است با صورت جوهری اما صورةٌ مّا، ولی ایشان این مطلب را بهطور کامل بیان نمیکند.