مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٥٨ - آیا عدم ملکه حظّی از وجود دارد؟
است ولی در اینجا مقصود این نیست.
گاهی به عدم ملکه «عدم مضاف» هم گفته میشود. آنجا که میگویند: «العدم المضاف له حظ من الوجود» مقصود عدم مضاف به معنی عدم ملکه است نه عدم مضاف به معنایی که ابتدا توضیح دادیم و الا «عدم العنقاء» و «عدم القرنین للانسان» (شاخ نداشتن برای انسان) عدم مضاف است و حظی از وجود هم ندارد. عدمی دارای حظی از وجود است که به شیء نسبت داده شود در حالی که آن شیء امکان آن را دارد. به این معنی، این عدم یک صفت وجودی میشود. این، عدم محض نیست، بلکه عدم توأم با شأنیت داشتن است. «شأنیت داشتن توأم با فعلیت نداشتن» امری است وجودی. البته آن حیثیت وجودی را از نداشتن فعلیت کسب نمیکند، بلکه از داشتن شأنیت کسب میکند. مرحوم آخوند میگوید سکون به این معنی امری است وجودی. درباره ذات واجب تعالی میگوییم متحرک نیست ولی آیا ساکن است؟ ذات واجب تعالی ساکن نیست زیرا سکون در آنجا معنی ندارد ولی ثبات معنی دارد. سکون صفت شیئی است که شأنیت تحرک دارد ولی تحرک را ندارد.
سکون امری است که به قول مرحوم آخوند هم قابل دارد و هم فاعل. قابل همان ماده است و ماده در اینجا متصف به عدم است. پس به این معنا عدم در اینجا مقبول است و البته در اینجا نوعی مجاز هم هست. فاعل اموری مثل سکون همان عدم فاعل وجود است. فاعل حرکت، علت حرکت است و عدم فاعل حرکت، علت است برای سکون:«وجود العلة علة لوجود المعلول و عدم العلة علة لعدم المعلول» که در باب عدم ملکه «عدم العلة علة لعدم المعلول» صادق است. این خلاصه نظری است که مرحوم آخوند در باب سکون دارند [١].
[١]. سؤال: حیثیت وجودی سکون را از شأنیت گرفتید و گفتید حظی از وجود دارد. حال «عدم العلة علة لعدم المعلول» چگونه میتواند در شأنیت جاری باشد؟.
استاد: سکون حیثیت وجودی خود را به اعتبار این شأنیت دارد ولی خود شأنیت از آن جهت که شأنیت است یک وجود آمیخته به عدم است. در تعریف شأنیت این معنی خوابیده است: «صلاحیت شیئی را داشتن و خود آن را نداشتن».
ما در باب اتصافات، گاهی اتصاف را سلب مطلق میکنیم. آیا وقتی قرنین را از انسان سلب کنیم در «لیس الانسان بذی قرنین»، انسان و ذی قرنین بودن را تصور میکنیم و بعد «لیس»، ذی قرنین بودن را از انسان بر میدارد؟ در اینجا هیچ چیزی برای انسان ثابت نشده است و انسان موصوف به هیچ چیزی حتی موصوف به عدم القرنین نشده است. ما ذی قرنین بودن را از انسان سلب کردهایم، نه اینکه غیر ذی قرنین بودن را برای انسان اثبات کردهایم. در اینجا هیچ عدمی را برای انسان اثبات نکردهایم و فقط وجودی را از انسان نفی کردهایم که این میشود «سلب تحصیلی» یا «سلب مطلق».
اگر بخواهیم «لا ذی قرنین» بودن را به عنوان یک صفت برای انسان اثبات کنیم و بگوییم: «الانسان متصف بأنه لا ذی قرنین» غلط است زیرا اتصاف، مناط میخواهد گرچه سلب مناط نمیخواهد. وقتی عدم را به عنوان یک صفت برای انسان اثبات میکنیم در انسان باید چیزی باشد که مناط اتصاف به آن عدم باشد. پس یک نحو وجودی برای این عدم باید باشد و یا باید برای این وجود عدم اعتبار کرده باشیم تا بتوانیم موضوع را به آن متصف کنیم و الا اتصاف یک موضوع به عدم از آن جهت که عدم است محال است. عدم از آن حیث که عدم است، صفت برای هیچ چیز واقع نمیشود. پس در چه صورت میتوانستیم عدم ذی قرنین بودن را صفت برای انسان قرار دهیم؟ اگر در انسان شأنیت ذی قرنین بودن بود ولی قرنین را نمیداشت میتوانستیم او را به لاذی قرنین بودن متصف کنیم که معنی اتصاف این است که در این موضوع فقط این شأنیت وجود دارد یعنی استعداد هست و فعلیت نیست.
البته چنانکه گفتیم در اینجا بالأخره اعتبار و مجاز دخالت کرده است.