مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٩٢ - دو نوع طبیعت انسانی
اصلًا معنی ندارد [١]. مسئله خستگی مربوط به طبیعت مادی است نه طبیعت به اصطلاح روحانی. ایشان تعبیر «کرهاً» و در عین حال تعبیر «مسخر» میکند. مقصود این است که آنچه که طبیعت مادی انجام میدهد، به نحوی مقتضای خود طبیعت است، یعنی غایت خود طبیعت است، و به نحو دیگر مقتضای خود طبیعت نیست. گفتیم این یک امری است بین طبیعت اوّلی و حالت اجبار؛ نه اجبار است و نه طبیعت اوّلی.
پس نوعی کره و کراهت برای طبیعت هست. بنابراین وقتی که طبیعت کارهایی.
[١]. در عالم برزخ و در عالم قیامت هیچ شخص متنعمی از تنعم خودش دلزده نمیشود.
یکی از ایرادهایی که بعضی افراد مطرح میکنند این است: این بهشتی که شما میگویید، باید خیلی خستگیآور باشد. اگر انسان در یک جا غرق در همه نعمتها آنهم برای همیشه باشد دل انسان را میزند. به انسان وقتی خوش میگذرد که چیزی را نداشته باشد و بعد به او بدهند و باز چیز دیگری را نداشته باشد و به او بدهند.
قرآن جواب میدهد که «لایبغون عنها حولًا» (کهف/ ١٠٨). این اشاره به این است که اتفاقاً آنجا جایی است که در آن بر خلاف دنیا که انسان در هر وضعی قرار بگیرد باز تحول و تغییری میخواهد، به دنبال تحول نیست. یک علت این مطلب- که البته علت اساسیتر هم دارد- این است که آنچه در آنجا هست مقتضای ذات و طبیعت نفس است. خستگی در آنجا مثل این است که مغناطیس یا قوه جاذبه از کار خودش خسته شود. خستگی در این عالم به این علت نیست که لازمه نفس انسان این است که هم چیزی را میخواهد هم از آن خسته میشود. اصلًا محال است که یک چیز مطلوب بالذاتِ یک طبیعت باشد و طبیعت بعد که به مطلوب بالذات خود رسید بیزاری و تنفر پیدا کند. علت خستگی در این عالم این است که آنچه انسان ابتدا مطلوب خیال میکند بعد از اینکه به آن میرسد، به نحو طبیعی احساس میکند که آن امر، مطلوب حقیقی او نبوده است. عاشق خیال میکند که دنیا برای او فقط همان معشوق است و بس، بعد که به او میرسد میبیند وصال مدفن عشق است. اینکه عشقش در همان جا دفن میشود نه از باب این است که به مطلوب بالذات خود رسیده و بعد تنفر پیدا شده است، بلکه از باب این است که واقعاً معشوق بالذاتِ آن فرد این نبوده است ولی خودش خیال میکرده که معشوق واقعی همان است. عاشق بعد از رسیدن به معشوق با نوعی استشمام فطری احساس میکند که به گمشده اصلی خود نرسیده است نه اینکه این گمشده و مطلوب او بوده است و حال مطلوب عوض میکند؛ مطلوب عوض نمیکند بلکه کشف میکند که مطلوب واقعی امر دیگری است. لهذا اشیاء اگر به غایت واقعی و حقیقی خود برسند محال است که آرامش پیدا نکنند. آیه «الا بذکر اللَّه تطمئن القلوب» (رعد/ ٢٨) اشاره به همین مطلب است، یعنی انسان طبیعتی دارد که به هرچه برسد آرام نمیگیرد، مگر آنکه به مطلوب بالذات خود برسد که در این حالت محال است آرام نگیرد و باز هم بخواهد از آنجا به جای دیگر منتقل شود. آنجا سرمنزلی نیست که اندیشه انتقال به منزل دیگر در آن پیدا شود.