مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٨٩ - فصل ٢٧
الذات إن عنی بها أن عدمها یوجب عدم الجملة الحاصلة منها و من محلها فذلک حقٌ [١]، و لکن المتحرک لیس تلک الجملة حتی یضر عدم الجملة، بل المتحرک هو المحل مع صورة مّا ایة صورة کانت، کما أنّ المتحرک فی الکم هو محل الکم مع کمیة مّا، و إن عنی أنّ عدم الصورة یوجب عدم المادة [٢] فالأمر لیس کذلک و إلّالکانت المادة حادثة فی کل صورة کائنة بعد ما لم یکن سواءٌ کانت دفعیة أو تدریجیة، و کلّ حادث فله مادة فیلزم مواد حادثة إلی غیر النهایة و ذلک محال [٣]، و مع ذلک [٤] فإن لم یوجد هناک شیء محفوظ الذات کان الحادث غنیاً عن المادة، و إن وجد فیها شیء محفوظ الذات لم یکن زوال الصورة موجباً لعدمه.
ثم من العجب أنّ الشیخ لما أورد علی نفسه سؤالا فی باب کیفیة تلازم الهیولی و الصورة و هو أنّ الصورة النوعیة زائلة فیلزم من زوالها عدم المادة، أجاب عنه بأنّ الوحدة الشخصیة. للمادة مستحفظة بالوحدة النوعیة للصورة [٥] لا بالوحدة الشخصیة.
[١]. اگر مقصود این است که عدمش موجب عدم مجموع است نه موجب عدم جمیع، یعنی موجب عدم صورت است نه موجب عدم ماده، حرف درستی است. پس صورت معدوم شده ولی ماده باقی است و بنابراین ماده حافظ وحدت است. اگر بگویید ماده به تنهایی نمیتواند حافظ وحدت باشد میگوییم مع صورة مّا حافظ وحدت است.[٢]. یعنی یوجب عدم الجمیع: عدم صورت و ماده هر دو.[٣]. اگر ماده معدوم شود پس چیزی که موجود شده مِن رأسٍ موجود شده و با اولی هیچ رابطهای ندارد و حال آنکه اینطور نیست. علاوه بر این اگر شیء مِن رأسٍ موجود شود، روی این اصل که «کل حادث مسبوق بمادة و قوة» باز احتیاج به ماده دیگری دارد.
نقل کلام به آن ماده میکنیم و به این ترتیب در نهایت تسلسل لازم میآید.
[٤]. اگر این محال هم صورت بگیرد حافظ وحدتی نداریم، چون حافظ وحدت در آن وقتی هست که یک ماده باقی در کار باشد. فرض کنیم که اصلًا تسلسل محال نیست و وقتی صورت این شیء معدوم میشود مادهاش هم معدوم میشود و از نو یک صورت و ماده جدید به وجود میآید و آن صورت و ماده جدید هم باز احتیاج به یک ماده جدید دارد و آن هم به وجود میآید الی غیرالنهایه. این امر اگر هم صورت بگیرد باز حافظ وحدت نداریم، زیرا آنچه که اول معدوم شده و چیزی که اکنون موجود شده با همدیگر تباین دارند.[٥]. یعنی همان صورةٌ مّا.