مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٤٧ - فصل ٢٠
قرب و بعد من الغایة المطلوبة فی الحرکات الطبیعیة و کتجدد أحوال اخری فی الحرکات القسریة و کتجدد الإرادات و الأشواق الجزئیة المنبعثة عن النفس علی حسب تجدد الدواعی الباعثة لها علی الحرکة [١].
[١]. شیخ در مورد حرکات ارادی چه میگوید؟ میگوید در حرکات ارادی من با اراده خودم علت حرکت میشوم. مثلًا از اینجا حرکت میکنم و تا مدرسه فیضیه میروم. من حرکتِ تا مدرسه فیضیه را اراده میکنم و بعد هزار قدم برمیدارم. در اصول هم این بحث مطرح شده که آیا در اینجا من در ابتدا یک اراده میکنم و همان یک اراده است که منشأ این هزار قدم متوالی میشود یا هر قدمی یک اراده جداگانه دارد منتها در شعور آگاه من منعکس نیست؟ بعضی میگویند من در اینجا تنها یک اراده میکنم و برای هر قدمی یک اراده نمیکنم؛ همان ارادهای که من در ابتدا کردم کافی است که مرا به مقصد برساند البته اگر مانعی پیش نیاید. لهذا در حال راه رفتن با دیگران حرف میزنم، یا دارم فکر میکنم و در یک عالم دیگری هستم و یکمرتبه متوجه میشوم که به مقصد خودم رسیدهام.
شیخ و امثال او این مطلب را قبول ندارند و حق هم با آنهاست. میگویند: اراده اول یک اراده کلی است و اراده کلی محال است که مبدأ یک عمل شخصی شود. مطلب از این قرار است که از آن اراده کلی ابتدا یک اراده جزئی منبعث میشود. وقتی اراده میکنم که تا مدرسه فیضیه بروم از این اراده کلی اراده برداشتن قدم اول منبعث میشود. به دنبال آن یک اراده جزئی دیگر برای برداشتن قدم دوم حاصل میشود و همینطور.
دائماً اراده بعد از اراده و شوق بعد از شوق و میل بعد از میل در من پیدا میشود ولی لزومی ندارد که انسان به هرکدام از این ارادههای جزئی توجه هم داشته باشد. ممکن است انسان اراده و شوق برایش تجدید بشود و بدان توجه هم داشته باشد و ممکن است اراده و شوق برای انسان پیدا بشود و به آن توجه نداشته باشد یعنی یک «شعور غیرملتفت الیه» باشد.
شیخ میگوید من که فاعل این حرکت هستم، در من هم دائماً تغییر پیدا میشود ولی نه به این معنا که در جوهر من تغییر پیدا میشود، بلکه این تغییر، عرضی است. اراده یک صفت نفسانی است و دائماً اراده بعد از اراده برای من پیدا میشود. اراده اول من منشأ قدم اول میشود و بعد قدم اول منشأ پیدایش اراده دوم، و اراده دوم منشأ قدم دوم، قدم دوم منشأ اراده سوم میشود و به همین ترتیب مرتباً حرکتی علت ارادهای، و ارادهای علت حرکتی میشود و به این ترتیب تا انتهای حرکت ادامه پیدا میکند.
در روان شناسی نیز نظیر این مسئله مطرح است که البته نظر روان شناسان با نظر فلاسفه ما متفاوت است و در واقع دو نوع تفسیر است نه اینکه آزمایشهای علم روان شناسی نظری مخالف نظر فلاسفه را اثبات کرده باشد. وقتی انسان برای اولین بار میخواهد یک کار فنی را انجام بدهد، شعور و قوای ادراکی او روی آن کاملًا متمرکز میشود. انسانی که برای اولین بار میخواهد بنویسد، وقتی قلم به دست میگیرد، چنان حواسش متوجه نوشتن است که حتی وقتی نوک قلم را روی کاغذ فرود میآورد با توجه این کار را انجام میدهد. اما پس از مدتی تمرین بدون اینکه اصلًا توجهی داشته باشد در مدت بسیار کوتاهی یک صفحه مطلب مینویسد. یا انسانی که تازه میخواهد به زبان جدید صحبت کند با تأنی بسیار زیادی سخن میگوید ولی همین قدر که تکلم به آن زبان به صورت ملکه و عادت درآمد این کلمات پشت سر یکدیگر از دهانش بیرون میآید بدون اینکه متوجه باشد. تفسیر علم روان شناسی این است که هرچه ملکه و عادت در مورد یک کار زیادتر شود از حوزه شعور و آگاهی خارج میشود و به حوزه کارهای طبیعی وارد میشود و گویی یک نوع حرکت نزولی پیدا میشود، زیرا امری که مربوط به مرتبه شعور است کم کم حالت طبیعی پیدا میکند و طبیعت، بدون شعور و آگاهی آن را انجام میدهد. برعکس، این فلاسفه معتقدند که دلیل این امر آن است که آگاهی به حد کمال میرسد نه اینکه عادت سبب میشود که شیء از حوزه آگاهی بیرون برود. فلاسفه معتقدند که این در نتیجه کمال آگاهی است، منتها من «علم به علم» ندارم، توجه به آگاهی خودم ندارم. گاهی انسان کاری را آگاهانه انجام میدهد و توجه به آگاهی خودش هم دارد ولی گاهی انسان کاری را آگاهانه انجام میدهد بدون اینکه توجه داشته باشد و این ناشی از کمال آگاهی است نه خروج از حوزه آگاهی و ورود به حوزه ناآگاهی. البته در نظریات متأخرتر در روان شناسی گفتهاند که شعور ناآگاه، هم شعور است و هم ناآگاه و این با نظر فلاسفه ما تطبیق میکند که میگویند آگاهی هست ولی توجه به آگاهی نیست.