ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٨١٤
آن بنوشم، و چون از كارهاى خود فارغ شدم آن شير نزد من آمد و پشت خود را خم كرد و به من اشاره كرد كه سوار شو، من سوار شدم و از راهى جز آن راهى كه آمده بودم مرا به سوى دريا برد.
چون كنار دريا رسيدم ديدم يك كشتى در دريا روان است، من خود را به اهل آن كشتى نمودم آنها گرد آمدند و آواز به تسبيح و لا اله الّا اللَّه بلند كردند كه ديدند مردى سوار بر شيرى است و فرياد زدند: اى جوان تو كيستى، آدميزادهاى يا پرى؟
گفتم: من سفينه آزاد كرده رسول خدايم، اين شير حق رسول خدا را در بارهام رعايت كرده و چنين كرده كه مىنگريد، چون نام رسول خدا (ص) را شنيدند بادبان را فرو كشيدند و دو مرد را در يك قايق كوچك به سوى من روانه كردند و جامه با آنها فرستادند، آنها نزد من فرود آمدند و من هم از شير پياده شدم و آن شير در گوشه ايستاد و نگاه مىكرد تا من چه مىكنم، جامهها را نزد من انداختند و گفتند: آنها را در بر كن، و من آنها را پوشيدم. و يكى از آنها گفت به دوش من سوار شو تا تو را به قايق برم، شير از من سزاوارتر به رعايت حرمت رسول خدا نباشد.
من رو به آن شير كردم و گفتم: خدايت از طرف رسول خدا (ص) پاداش نيك دهد، ديدم كه اشكهايش بر گونهاش روان شد، از جا نجنبيد تا من سوار قايق شدم و هر ساعت به دنبال من نگاه مىكرد تا از او نهان شديم.
ابو الحارث- در زبان عرب از كنيههاى شير است.
قوله لا تثيروها- يعنى آن را پديدار نكنيد و فاش مسازيد، اين حديث دلالت دارد كه حيوانات شعور دارند و برخى از آنها دوست خاندانند و آنها را مىشناسند، و ممكن است در اين موقع خدا به آنها الهام كند كه چه كار كنند و به او شعورى داده كه سخن فضه را دريافته و دلالت بر اينكه آنچه خاصه و عامه گفتهاند كه اسب بر تن آن مظلوم تاختهاند اصلى ندارد.