ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٥٢٩ - باب ولادت حضرت صاحب عليه السلام
خود را زشت دانستم و او را ترك گفتم و بيرون شدم تا رسيدم به عباسيه (دهى بوده در نهر شاهى) و براى نماز آماده مىشدم و ايستاده بودم و در مقصدى كه دنبالش آمدم، انديشه مىكردم به ناگاه يك ناشناسى آمد و به من گفت: تو فلانى هستى؟ نام هندى او را برد، گفتم: آرى، او گفت: مولاى خود را پاسخ گو. با او رفتم و پيوسته از راهى به راهى مرا برد تا به خانه و بستانى در آمد و به ناگاه ديدم آن حضرت نشسته و به من فرمود: به زبان هندى كه خوش آمدى اى فلان، فلان و فلان را در چه حالى گذاشتى تا چهل كس همكاران مرا نامبرد و از هر كدام آنها احوال پرسيد.
و سپس آنچه را ما در باره آن گفتگو كرده بوديم به من گزارش داد و اين همه را به زبان هندى سخن گفت، سپس گفت:
خواستى با قُمّيها به حج بروى؟ گفتم: آرى اى آقاى من، فرمود: با آنها به حج مرو امساله را برگرد و سال آينده به حج برو، سپس كيسه پولى كه جلوش بود براى من انداخت و فرمود: اين را هزينه خود ساز و در بغداد نزد فلانى، نام او را برد، مرو و او را از چيزى مطلع مكن، و با ما به بلد برگشت (اين جمله از كلام عامرى است- از مجلسى ره).
سپس پاره گشايشها (يعنى از معنويات مانند ملاقات امام و غيره- از مجلسى ره) براى ما رخ داد (برخى پيكهاى حجاج به ما برخوردند- بعض الفيوج- تصحيح مجلسى ره) و به ما خبر دادند كه ياران ما از عقبه برگشتند و به حج نتوانستند بروند و ابو سعيد به خراسان رفت و در سال آينده به حج رفت و از طرف خراسان براى ما هديهاى فرستاد و مدتى در خراسان اقامت كرد و سپس وفات كرد، رحمه الله.