ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٤٧٧ - باب ولادت ابى الحسن على بن محمد - نقى(ع)
ملاهى است، مىخورد و مىنوشد و عشق مىورزد، گفت:
بفرستيد و او را بياوريد تا او را در برابر مردم به جاى ابن الرضا نمايش دهم. به او نوشت و او را با احترام تمام به سامره آورد و همه رجال بنى هاشم و افسران و مردم به استقبال او رفتند و با او شرط شده بود كه چون به سامره آيد، زمينهائى به او واگذارد و خانهاى در آن برايش بسازد و مى فروشان و كنيزان رامشگر را نزد او گرد آورد و با وصله و احسان كند و دستگاهى براى او فراهم سازد كه متوكل خودش در آنجا به ديدار او رود.
چون موسى به سامره رسيد، ابو الحسن (ع) در سر جسر وصيف كه واردين را استقبال مىكردند به استقبال او رفت و او را ديدار كرد و بر او سلام داد و حق او را ادا كرد و سپس به او گفت:
اين مرد تو را خواسته تا آبرويت را بريزد و تو را زبون كند، مبادا نزد او اعتراف كنى كه هرگز نبيذ (شراب خرما) چشيدى.
موسى در پاسخ حضرت گفت: اگر براى اين كار مرا خواسته چارهاى ندارم؟ فرمود: قدر خود را مكاه و گرد اين كار مگرد، زيرا مىخواهد تو را بىآبرو كند، موسى از سخن امام سر بر تافت و آن حضرت به او اصرار كرد و چون ديد نمىپذيرد، فرمود: هلا تو با متوكل در چنين مجلسى هرگز گرد هم نيائيد و سه سال موسى در سامره ماند، هر روز بامداد به دربار متوكل مىرفت و به او مى گفتند: امروز كار دارد، برو، روز ديگر مىآمد، مىگفتند: امروز مست است، فردا بامداد بيا، چون بامداد فردا مىرفت مىگفتند:
امروز دوا خورده است و سه سال به همين منوال گذرانيد تا متوكل كشته شد و او را با وى انجمنى فراهم نشد.
٩- زيد بن على بن حسين بن زيد گويد: من بيمار شدم