ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٤٥٥ - باب ولادت ابى جعفر محمد بن على ثانى(ع)
فرمود: اى غلام، آن شتربانى را كه ابا هاشم با خود آورده، بنگر و او را با خود داشته باش.
گويد: يك روز با آن حضرت به بستانى رفتم و به او گفتم:
قربانت، من به گل خوردن آزمندم، براى من دعائى بكن، پاسخى نداد و پس از سه روز، آغاز سخن كرد و فرمود: اى ابا هاشم، به تحقيق كه خدا، خوردن گلِ را از تو برداشت، ابا هاشم گفت: امروز چيزى نزد من از آن كار دشمنتر نيست.
٦- از على بن محمد، يا محمد بن على هاشمى، كه گفت:
بامداد روزى كه امام جواد (ع) با دختر مأمون عروسى كرده بود، خدمت آن حضرت رسيدم و شب، دواء خورده بودم و من هم نخستين كسى بودم كه بامداد آن روز نزد آن حضرت آمده بودم و تشنه بودم و نمىخواستم آب طلب كنم، امام جواد (ع) به رويم نگاهى كرد و فرمود: به گمانم تشنهاى؟ گفتم: آرى، فرمود: اى غلام يا اى كنيزك، آب براى ما بياور، من با خود گفتم: اكنون آبى بياورند كه او را زهر خورانند و از اين بدبينى خود، غمنده شدم، غلامى آمد و آب آورد، آن حضرت به روى من لبخندى زد و سپس فرمود: اى غلام، آب را به من بده، آن حضرت آب را گرفت و از آن نوشيد و سپس به من داد و نوشيدم و باز هم تشنه شدم و نخواستم آب بطلبم، و همان كار اولى را انجام داد و اين بار چون غلام، قدح را آورد باز در دلم همان گمان سابق گذشت و حضرت قدح را گرفت و از آن نوشيد و به من داد و لبخندى زد. محمد بن حمزه (راوى خبر از او) گويد: به من گفت: اين مرد هاشمى كه: من