ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٤٥٣ - باب ولادت ابى جعفر محمد بن على ثانى(ع)
چون ساعتى چنين كرد، امام جواد هيچ توجهى به او نكرد، نه از سمت راست و از چپ، و سپس سر خود را بلند كرد و فرمود به او كه: اى ريش دراز، از خدا بترس.
گويد: ابزار زدن و تار، از دست او افتادند و ديگر از دستهاى خود سودى نبرد (يعنى شل شدند) تا مُرد.
گويد: مأمون از (مخارق) حالش را پرسيد، در پاسخ گفت:
چون امام جواد بر من فرياد زد، يك هراسى در دلم افتاد كه هرگز از آن به خود نمىآيم.
٥- از داود بن قاسم جعفرى كه گفت: خدمت امام جواد رسيدم و سه نامه بىنشانى داشتم و بر من اشتباه شده بود و غمنده بودم، يكى از آنها را برداشت و فرمود: اين از زياد بن شبيب است، و دوّمى را برداشت و فرمود: اين از فلانى است، من مات شدم، به من نگاهى كرد و لبخندى زد. گويد: سيصد اشرفى به من داد كه آن را براى يكى از عموزادگانش برم، و به من فرمود: او محققاً به تو مىگويد مرا به يك هم پيشه (دلالى خ) رهنمائى كن تا بدانها برايم كالائى بخرد، او را رهنمائى كن، گويد: اشرفيها را براى او آوردم و او به من گفت: اى ابا هاشم، مرا به يك هم پيشه (دلالى خ) رهنمائى كن تا با آنها برايم كالائى بخرد، گفتم: به چشم.
گويد: شتربانى به من گفت كه: به آن حضرت بگويم او را در يكى از كارهايش بپذيرد، من نزد آن حضرت رفتم تا با او در اين باره سخن گويم، ديدم خوراك مىخورد و گروهى با او هستند و نمىتوانم با او در اين باره گفتگو كنم، فرمود: اى ابا هاشم، بفرما بخور و خوراكى جلو من نهاد، سپس او آغاز سخن كرد و بىپرسش