ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٤٤٥ - باب ولادت ابى جعفر محمد بن على ثانى(ع)
من كرد، به او گفتم: من از تو به حق كسى كه تو را بر آنچه ديدم توانا كرده است خواهش دارم و سوگند مىدهم كه به من خبر دهى چه كسى هستى؟
در پاسخ گفت: من محمد بن على بن موسى هستم، گفت:
اين خبر بالا گرفت تا به محمد بن عبد الملك زيّات رسيد (وزير معتصم بوده و پس از وى وزير پسرش واثق، پدر او در بغداد زيت فروش بوده است) و او به دنبال من فرستاد و مرا گرفت و در آهن كند كرد و به عراق آورد.
گويد: من به او گفتم: تو داستان خود را به محمد بن عبد الملك بنويس، اين كار را كرد و آنچه شده بود براى او نوشت.
محمد بن عبد الملك در زير داستانش نگارش كرد كه به آن كه تو را در يك شب از شام به كوفه و از كوفه به مدينه و از مدينه به مكه برده و از مكه به شام برگردانده بگو از اين زندانت بيرون آورد.
على بن خالد گويد: من از اين پيشامد او غمنده شدم و براى او دلم سوخت و او را دستور به تحمل و صبر دادم، گويد: سپس بامداد نزد او رفتم و ديدم لشكريان و رئيس شهربانى و زندانيان و خلق خدا گرد هم فراهم شدهاند، گفتم: اين وضع چيست؟ گفتند: آنكه از شام آورده بودند و به خود پيغمبرى بسته بود ديشب ناپديد شده است و كسى نداند كه به زمين فرو رفته و يا پرندهاى او را ربوده است.
٢- عبد الله بن رزين گويد: من مجاور مدينه پيغمبر (ص) بودم، هر روز امام جواد (ع) هنگام ظهر به مسجد مىآمد و در صحن فرود مىشد و از آنجا سرِ قبر پيغمبر (ص) مىرفت و بر او سلام