ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٢٨٥ - داستان اصحاب فيل و اقدام عبد المطلب
در خواست برگردانيدن آنها را دارند.
ملك حبشه به ياران خود گفت: اين سرور و پيشواى مردمى است كه من آمدهام خانهاى كه معبد آنها است ويران كنم و او از من خواهش مىكند شتران او را رها سازم! اگر از من خواسته بود كه دست از ويران كردن خانه كعبه بردارم مىپذيرفتم، شترانش را به او پس بدهيد عبد المطلب از مترجمش پرسيد، شاه به تو چه گفت؟
به او گزارش داد، عبد المطلب گفت: من خداوند شترم، و آن خانه هم خداوندى دارد كه جلوش را مىگيرد، شترانش را به او دادند و عبد المطلب به خانه خود برگشت، در بر گشت خود به فيل برخورد و او گفت: اى محمود، فيل سر را جنبانيد، به او گفت: مىدانى تو را براى چه آوردند؟ فيل با سر اشاره كرد: نه، فرمود: تو را آوردند تا خانه پروردگارت را ويران كنى، اين كار را مىكنى؟ با سر گفت: نه.
عبد المطلب به خانهاش برگشت، صبحى آن فيل را آوردند كه در حرم در آورند، سر باز زد و از آنها اطاعت نكرد، عبد المطلب در اين وقت به يكى از بستگانش گفت: برو بالاى كوه و بنگر تا چه مىبينى؟ گفت: من يك سياهى از طرف دريا مىبينم، به او فرمود:
ديده تو به همه آن مىرسد؟ گفت: نه، و نزديك است كه برسد و چون نزديك آمد، ديدهبان عبد المطلب گفت: پرنده بسيارى است كه من آن را نمىشناسم و هر پرنده، سنگى به اندازه سنگى كه با پشت ناخن مىپرانند يا كوچكتر به منقار دارد، فرمود: سوگند به پروردگار كعبه، جز قوم حبشه را نخواهند، تا چون اين پرندهها بالاى سر همه آن لشكر رسيدند، سنگ ريزهها را انداختند و هر سنگريزه به مغز سر مردى خورد و از دُبُرش بيرون شد و او را