ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ١١١ - باب در اينكه جن نزد ائمه(ع) آيند و مسائل دين خود را بپرسند و به كارهاى آنها رسند
رسيد و بر آن دراز كشيد و به امير المؤمنين (ع) درود گفت و آن حضرت بدو اشارت كرد بايستد تا سخنرانى خود را به پايان رساند و چون سخنرانى خود را به پايان رساند رو بدو كرد و فرمود: تو كيستى؟ گفت: من عمرو پسر عثمانم كه كارگزار شما بود بر جن و پدرم مرده و وصيت كرده خدمت شما برسم و نظر شما را بخواهم و من نزد شما آمدم، يا امير المؤمنين به من چه فرمائى و چه رأى دهى؟ امير المؤمنين (ع) به او فرمود: من تو را سفارش دهم به تقواى از خدا و اين كه برگردى به جاى پدرت در ميان جن كارگزار باشى كه تو بر جنيان از طرف من نيابت دارى.
گويد: عمرو با امير المؤمنين (ع) وداع كرد و او نائب وى است بر جنيان، من به او گفتم: قربانت، عمرو به واجب خود عمل مىكند و خدمت شما مىرسد؟ فرمود: آرى.
٧- نعمان بن بشير گويد: من با جابر بن يزيد جعفى هم كجاوه بودم و چون به مدينه رسيديم، خدمت امام باقر (ع) رسيد و با آن حضرت وداع كرد و از نزد او شاد بيرون شد تا رسيديم به اخيرجه (به وزن مصغر) و آن اول منزلى است كه از آن به سوى مدينه عدول مىكنيم، روز جمعه بود و چون نماز ظهر را خوانديم و شترهاى ما از جا برخاستند به ناگاه من مرد دراز قد و گندم گونى را ديدم كه با او نامهاى بود و آن را به جابر داد، آن را گرفت و بوسيد و به ديدههاى خود كشيد و به ناگاه بر آن نوشته بود: از طرف محمد بن على به جابر بن يزيد، مداد سياهى داشت كه هنوز تر