مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٥٦ - جلسه چهل و ششم
اگر ایندو با یکدیگر ادغام شده بود بهتر بود.
اشکال شیخ این بود که حرکت در جوهر به این دلیل امکان ندارد که اگر جوهر بخواهد تغییر کرده و اشتداد پیدا کند، در حال اشتداد یا نوع باقی است و یا باقی نیست. به عبارت دیگر این جوهر که متغیر است یا در آن، تبدل نوع واقع میشود و یا نمیشود. اگر بگویید نوع باقی است، در این صورت تغییری که پیدا شده در خود نوع نیست یعنی در خود جوهر نیست بلکه در عوارض و لوازم است. پس این حرکت در جوهر نیست، حرکت در عرض است که اسمش را حرکت در جوهر گذاشتهاید.
مثلًا انسان نوع واحد است. شما میگویید که این انسان حرکت جوهری دارد.
میگوییم آیا این انسان در خلال حرکت جوهری خودش، به انسانیت خودش که نوعیت و ماهیت جوهری او را تشکیل میدهد باقی است؟ آنِ اول مصداق نوع انسان بود، آیا در آنِ دوم و سوم هم همان نوع بر او صدق میکند؟ اگر بگویید نوع باقی است و این جوهر قبلًا ماهیتش انسان بوده و در آنات بعدی هم ماهیتش انسان است، در این حالت تغییراتی که پیدا شده، در انسانیت که جوهریت شیء است نیست بلکه در عوارض و لوازم است. اما اگر بگویید که در خلال حرکت، این نوعیت باطل میشود یعنی در آنِ اول مصداق نوع انسان هست ولی در آن دوم مصداق نوع دیگری است- اعم از اینکه اسم آن نوع دیگر را بدانیم یا ندانیم- در این صورت باید قائل شویم که آن صورتی که ملاک نوعیت انسانی بود از بین رفت و صورتی دیگر پیدا شد.
حال آن صورت دیگر که پیدا شده است چگونه است؟ اگر بیش از یک آن باقی میماند، پس ساکن است و اگر فقط در یک آن باقی میماند، لازم میآید که در هر آن، یک صورت جداگانهای وجود داشته باشد یعنی مصداق یک نوع باشد. پس در هر آن، دارای ماهیتی است جدا از ماهیتی که در آنِ قبل داشته و جدا از ماهیتی که در آنِ بعد دارد. وقتی که ماهیتها جدای از یکدیگر باشند پس در اینجا یک وجود نیست، بلکه مجموع وجودهای متتالی یعنی انواع کثیره متتالی و حتی غیرمتناهی است که در کنار یکدیگر واقع شدهاند و این، تتالی اشیاء است نه حرکت، زیرا