تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٥٢٤
شديد»! «تِلْكَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِيزى». «١»
چرا كه سهم خدا را پستتر از سهم خود مىدانيد!
به اين ترتيب، قرآن افكار منحط و خرافى آنها را به باد استهزاء مىگيرد، كه شما از يكسو دختران را زنده به گور مىكنيد، و عيب و ننگ مىدانيد، و از سوى ديگر، فرشتگان را دختران خدا مىدانيد، نه تنها خودشان را مىپرستيد، كه مجسمههاى بىروح آنها نيز به صورت بتها در نظر شما اين همه احترام دارد، در برابر آنها سجده مىكنيد، در مشكلات به آنها پناه مىبريد، و حاجات خود را از آنها مىخواهيد، راستى مسخره است و شرمآور!
و از اينجا روشن مىشود كه، حداقل بسيارى از بتهاى سنگى و چوبى كه مورد پرستش عرب واقع مىشد، به زعم آنها مجسمههاى فرشتگان بود، فرشتگانى كه آنها را «رب النوع» و مدير و مدبر عالم هستى مىدانستند، و نسبت آنها را با خدا نسبت دختر و پدر مىپنداشتند.
هنگامى كه اين خرافات، در برابر خرافه ديگرى كه درباره دختران داشتند، قرار داده مىشود، تضاد عجيب آن، خود بهترين گواه بر بىپايه بودن عقايد و افكار آنهاست، و چه جالب است كه در چند جمله كوتاه، بر همه آنها خط بطلان كشيده، و مسخره بودن آنها را آشكار مىسازد.
و از اينجا معلوم مىشود كه قرآن هرگز نمىخواهد اعتقاد عرب جاهلى را در مورد تفاوت دختر و پسر بپذيرد، بلكه مىخواهد مسلمات طرف را به رخ او بكشد كه در اصطلاح منطق آن را «جدل» مىگويند، و الا نه دختر و پسر در منطق