تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٤٨
«بصره» بيرون آمدم، ناگاه چشمم به يك عرب بيابانى افتاد كه بر مركبش سوار بود، با من روبرو شد.
گفت: از كدام قبيلهاى؟
گفتم: از «بنى اصمع».
گفت: از كجا مىآئى؟
گفتم: از آنجا كه كلام خداوند «رحمان» را مىخوانند.
گفت: براى من هم بخوان!
من آياتى از سوره «و الذاريات» را براى او خواندم، تا به آيه «وَ فِي السَّماءِ رِزْقُكُمْ» رسيدم.
گفت: كافى است، شترى را كه با خود داشت نحر كرد، و گوشت آن را در ميان نيازمندانى كه مىآمدند و مىرفتند تقسيم نمود، شمشير و كمانش را نيز شكسته و كنار انداخت، پشت كرد و رفت. اين داستان گذشت.
هنگامى كه با «هارون الرشيد» به زيارت خانه خدا رفتم، مشغول طواف بودم، ناگهان ديدم كسى با صداى آهسته مرا صدا مىزند، نگاه كردم ديدم همان مرد عرب است، لاغر شده، رنگ صورتش زرد گشته است (پيدا بود كه عشقى آتشين بر او چيره گشته و او را بىقرار ساخته است) به من سلام كرد و خواهش نمود بار ديگر همان سوره «ذاريات» را براى او بخوانم، وقتى به همان آيه رسيدم، فريادى كشيد و گفت: ما وعده خداوند خود را به خوبى يافتيم، سپس افزود: آيا بعد از اين هم آيهاى هست، من آيه بعد را خواندم: «فَوَ رَبِّ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ»، بار ديگر صيحه زد، گفت: يا سُبْحانَ اللَّهِ مَنْ ذَا الَّذِي أَغْضَبَ الْجَلِيْلَ حَتّى حَلَفَ لَمْيُصَدِّقُوهُ بِقَوْلِهِ حَتَّى الْجَئُوهُ الَى الْيَمِيْنِ؟!: «به راستى عجيب است، چه كسى خداوند جليل را به خشم آورده كه اين چنين سوگند ياد مىكند، آيا سخن او را باور نكردهاند كه ناچار از سوگند شده»؟!
اين جمله را سه بار تكرار كرد، و بر زمين افتاد و مرغ روحش به آسمان