تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٥٣
٢٤ هَلْ أَتاكَ حَدِيثُ ضَيْفِ إِبْراهِيمَ الْمُكْرَمِينَ
٢٥ إِذْ دَخَلُوا عَلَيْهِ فَقالُوا سَلاماً قالَ سَلامٌ قَوْمٌ مُنْكَرُونَ
٢٦ فَراغَ إِلى أَهْلِهِ فَجاءَ بِعِجْلٍ سَمِينٍ
٢٧ فَقَرَّبَهُ إِلَيْهِمْ قالَ أَ لاتَأْكُلُونَ
٢٨ فَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَةً قالُوا لاتَخَفْ وَ بَشَّرُوهُ بِغُلامٍ عَلِيمٍ
٢٩ فَأَقْبَلَتِ امْرَأَتُهُ فِي صَرَّةٍ فَصَكَّتْ وَجْهَها وَ قالَتْ عَجُوزٌ عَقِيمٌ
٣٠ قالُوا كَذلِكَ قالَ رَبُّكِ إِنَّهُ هُوَ الْحَكِيمُ الْعَلِيمُ
ترجمه:
٢٤- آيا خبر مهمانهاى بزرگوار ابراهيم به تو رسيده است؟!
٢٥- در آن زمان كه بر او وارد شدند و گفتند: «سلام بر تو»! او گفت: «سلام بر شما كه جمعيتى ناشناختهايد»!
٢٦- سپس پنهانى به سوى خانواده خود رفت و گوساله فربه (و بريان شدهاى) آورد.
٢٧- و نزديك آنها گذارد، گفت! «آيا شما غذا نمىخوريد»؟!
٢٨- و از آنها احساس وحشت كرد، گفتند: «نترس (ما رسولان و فرشتگان پروردگار توايم)»! و او را بشارت به تولد پسرى دانا دادند.
٢٩- در اين هنگام همسرش جلو آمد در حالى كه (از خوشحالى) فرياد مىكشيد و به صورت خود زد و گفت: « (آيا پسرى خواهم آورد در حالى كه) پيرزنى نازا هستم»؟!
٣٠- گفتند: «پروردگارت چنين گفته است، و او حكيم و داناست».