تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٧٥
نه فقط در آيات مورد بحث، «سكرات موت» به عنوان «حق» معرفى شده، بلكه، در آيات متعدد ديگر، روى حق بودن مرگ تكيه شده، در آيه ٩٩ سوره «حجر» مىخوانيم: وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ: «و پروردگارت را عبادت كن تا يقين (مرگ) تو فرا رسد»! (در سوره «مدثر»، آيه ٤٧ نيز تعبيرى شبيه آن ديده مىشود).
اينها همه به خاطر آن است كه انسان هر چيز را انكار كند، نمىتواند اين واقعيت را منكر شود كه سرانجام، مرگ دَرِ خانه همه ما را مىكوبد، و همه را با خود مىبرد.
توجه به حقانيت مرگ، هشدارى است براى همه انسانها كه بيشتر و بهتر بينديشند، و از راهى كه در پيش دارند با خبر شوند، و خود را براى آن آماده سازند.
جالب اين كه، در حديثى آمده است: «مردى نزد «عمر» آمد، گفت: من فتنه را دوست دارم! و از حق بيزارم! و به چيزى گواهى مىدهم كه هرگز نديدهام! «عمر» او را به زندان افكند، اين سخن به گوش على عليه السلام رسيد، فرمود: اى «عمر»! زندان كردن اين مرد ظلم است و تو مرتكب ستم شدى، گفت: چرا؟ فرمود: زيرا او مال و فرزند خود را دوست مىدارد، كه خدا در يكى از آيات قرآن از آن تعبير به «فتنه» كرده است: إِنَّما أَمْوالُكُمْ وَ أَوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ، «١»
او از مرگ بيزار است و در قرآن از آن تعبير به «حق» شده: وَ جاءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ، «٢»
او شهادت به يكتائى خداوندى مىدهد كه هرگز او را نديده است، در اينجا «عمر» گفت: لَوْ لا عَلِىٌّ لَهَلَكَ عُمَرُ: «اگر على عليه السلام نبود، عمر هلاك مىشد». «٣»
***