تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٩٦
به دست او داد.
على عليه السلام با لشكر اسلام به سوى قلعه بزرگ «خيبر» حركت كرد، مردى از «يهود» از بالاى ديوار سؤال كرد: تو كيستى؟ فرمود: «من على بن ابىطالبم»، «يهودى» فرياد كشيد: اى جماعت «يهود»، شكستتان فرا رسيد! در اين هنگام «مرحب يهودى» فرمانده آن دژ، به ميدان مبارزه على عليه السلام آمد، چيزى نگذشت كه با يك ضربت كارى نقش زمين شد.
جنگ شديدى ميان مسلمانان و يهوديان در گرفت، على عليه السلام نزديك در «قلعه» آمد، و با حركتى نيرومند و پر قدرت، در را از جا بَر كَند و به كنارى افكند، قلعه گشوده شد، مسلمانان وارد شدند و آن را فتح كردند.
«يهوديان» تسليم شدند و از پيامبر خواستند در برابر اين تسليم، خون آنها محفوظ باشد، پيامبر صلى الله عليه و آله پذيرفت، غنائم منقول به دست سپاه اسلام افتاد، و اراضى و باغهاى آنجا را به دست يهود سپرد، مشروط به اين كه نيمى از درآمد آن را به مسلمين بپردازند. «١»
***