تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٠٢
هدف از آفرينش ما چه بوده؟ همواره گروهى متولد مىشوند، گروهى از جهان مىروند و براى هميشه خاموش مىشوند، مقصود از اين آمد و رفتها چيست؟
به راستى، اگر ما انسانها روى اين كره خاكى زندگى نمىكرديم، كجاى عالم خراب مىشد؟ و چه مشكلى به وجود مىآمد؟ آيا ما بايد بدانيم چرا آمديم؟ و چرا مىرويم؟ و اگر بخواهيم از اين معنى آگاه شويم، آيا قدرت داريم؟ و به دنبال اين سؤال، انبوهى از سؤالات ديگر، فكر «انسان» را احاطه مىكند.
اين سؤال، هر گاه از ناحيه مادّيين مطرح شود، ظاهراً هيچ پاسخى براى آن وجود ندارد؛ چرا كه ماده و طبيعت اصلًا عقل و شعورى ندارد كه هدفى داشته باشد، به همين دليل آنها خود را از اين نظر آسوده كرده و معتقد به پوچى آفرينش و بى هدفى خلقتند! و چه زجرآور است كه انسان براى جزئيات زندگى خود، اعم از تحصيل و كسب و كار، و درمان و بهداشت و ورزش، هدفهاى دقيق و برنامههاى منظمى در نظر گيرد، ولى مجموعه زندگى را پوچ و بى هدف بداند؟!
لذا جاى تعجب نيست، گروهى از آنان هنگامى كه در اين مسائل مىانديشند، از اين زندگى پوچ و بىهدف سير مىشوند و دست به انتحار مىزنند.
اما اين سؤال را هنگامى كه يك خداپرست از خود مىكند، هرگز با بنبست روبرو نمىشود؛ زيرا:
از يكسو مىداند: خالق اين جهان حكيم است، حتماً آفرينش او حكمتى داشته، هر چند ما از آن بىخبر باشيم.
و از سوى ديگر هنگامى كه به جزء جزء اعضاء خود مىنگرد، براى هر يك هدف و فلسفهاى مىيابد، نه تنها براى اعضائى همچون قلب و مغز و عروق و