تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢١
اين جمعيت، كه در حدود يكهزار و چهارصد نفر بودند، همگى لباس احرام بر تن داشتند، و جز شمشير، كه اسلحه مسافران محسوب مىشد، هيچ سلاح جنگى با خود بر نداشتند.
هنگامى كه به «عسفان» در نزديكى «مكّه» رسيد، با خبر شد كه «قريش» تصميم گرفته از ورود او به «مكّه» جلوگيرى نمايد، پيامبر صلى الله عليه و آله به «حديبيه» رسيد ( «حديبيه» روستائى است در بيست كيلومترى «مكّه»، كه به مناسبت چاه، و يا درختى كه در آنجا بوده، به اين نام، ناميده مىشد،) حضرت فرمود: همينجا توقف كنيد، عرض كردند: در اينجا آبى وجود ندارد، پيامبر صلى الله عليه و آله از طريق اعجاز، از چاهى كه در آنجا بود، آب براى يارانش فراهم ساخت.
در اينجا سفيرانى ميان «قريش» و پيامبر صلى الله عليه و آله رفت و آمد كردند، تا مشكل به نحوى حل شود، سرانجام «عروة ابن مسعود ثقفى» كه مرد هوشيارى بود، از سوى «قريش» خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد، پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: من به قصد جنگ نيامدهام و تنها هدفم زيارت خانه خدا است، ضمناً «عروه» در اين ملاقات، منظره وضو گرفتن پيامبر صلى الله عليه و آله را كه اصحاب اجازه نمىدادند، قطرهاى از آب وضوى او به روى زمين بيفتد، مشاهده كرد، هنگام بازگشت به «قريش» گفت:
من به دربار «كسرى» و «قيصر» و «نجاشى» رفتهام، هرگز زمامدارى در ميان قومش را به عظمت «محمّد» صلى الله عليه و آله در ميان يارانش نديدم، اگر تصور كنيد كه آنها دست از «محمّد» صلى الله عليه و آله بردارند، اشتباه بزرگى است، شما با چنين افراد ايثارگرى روبرو هستيد، تصميمتان را بگيريد.
پيامبر صلى الله عليه و آله به «عمر» پيشنهاد فرمود به «مكّه» رود، و اشراف «قريش» را از هدف اين سفر، آگاه سازد، «عمر» گفت: «قريش» با من عداوت شديدى دارد، من از آنها بيمناكم، بهتر اين است: «عثمان» به اين كار مبادرت ورزد، «عثمان» به سوى «مكّه» رفت، چيزى نگذشت كه در ميان مسلمانان شايع شد، او را كشتهاند، در اينجا پيامبر صلى الله عليه و آله تصميم بر شدت عمل گرفت، و در زير درختى كه در آنجا بود، با يارانش تجديد بيعت كرد، كه به نام «بيعت رضوان» معروف شد،