تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٢٤٩
تو بنده اويى، كيست؟ آيا از پادشاهان زمين است، يا از پادشاهان آسمان؟ مرا خبر ده از پسر خويش كه بنده خداى آسمان، يا بنده خداى زمين است؟ هر چه مىخواهى بگو تا با تو خصومت كنم».
هشام بن حَكم مىگويد كه: من به آن زنديق گفتم كه: آيا جواب او را نمىگويى؟ گفتار مرا قبيح شمرد، بعد از آن، حضرت فرمود كه: «چون از طواف فارغ شوم، بيا به نزد ما». چون آن حضرت از طواف فارغ شد، آمد و در پيش روى آن حضرت نشست، و ما در نزد آن حضرت جمع بوديم. حضرت به آن زنديق فرمود كه: «آيا مىدانى كه زمين را زير و بالايى هست؟» عرض كرد: بلى. فرمود كه: «در زير آن داخل شدهاى؟» عرض كرد: نه. فرمود: «پس چه مىدانى كه در زير آن چه چيز است؟» عرض كرد كه: نمىدانم مگر اينكه مظنّه دارم كه در زير آن چيزى نيست. حضرت فرمود كه: «مظنّه، عجز و درماندگى است از براى آنكه يقين نمىداند».
بعد از آن حضرت فرمود كه: «آيا به آسمان رفتهاى؟» عرض كرد كه: نه. فرمود كه:
«مىدانى كه در آن، چه چيز است؟» عرض كرد: نه. فرمود: «از تو تعجب مىكنم كه به مشرق نرسيدى و مغرب را نديدى، و در زمين فرو نرفتى و به آسمان بالا نرفتى، و از آنجا نگذشتى كه آنچه در پس آنهاست بدانى و حال آنكه تو آنچه را كه در اينهاست انكار مىكنى. آيا عاقل انكار مىكند آنچه را كه نمىداند؟» زنديق گفت كه: هيچكس غير از تو با من به اين طريق سخن نگفت. حضرت فرمود: «پس تو از آنچه شنيدى در شك و شبههاى، و مىگويى كه شايد چنين باشد و شايد كه نباشد». زنديق عرض كرد كه: شايد اين باشد. حضرت فرمود كه:
«اى مرد، آنكه نمىداند، حجتى ندارد بر آنكه مىداند و از براى جاهل، حجتى نيست. اى مرد مصرى، از من بفهم و يادگير؛ زيرا كه ما در خدا هر گز شك نمىكنيم. آيا آفتاب و ماه را نمىبينى؟ و شب و روز را نمىنگرى كه در يكديگر داخل مىشوند و به يكديگر مشتبه نمىشوند با اينكه بر يك نسقاند و بر مىگردند تا به مرتبهاى كه داشتهاند، مىرسند و از اين چارهاى ندارند و ايشان را مكانى نيست، مگر همان مكانى كه دارند در وقت رفتن و برگشتن.
پس اگر قدرت بر رفتن دارند، چرا بر مىگردند و اگر ناچار نباشند، چرا شب، روز نمىگردد و روز، شب نمىشود؟ اى مرد مصرى، به خدا سوگند كه اينها چارهاى ندارند و اينها را مىكشند به سوى دوامى كه دارند. پس آنكه اينها را مضطر و ناچار گردانيده، محكمكارتر است از اينها