تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٧٦٩
را بر پدرم قطع نمود (و نگذاشت كه آن را تمام كند)، تا آنكه او را در خانهاى كه در پهلوى صفا بود، داخل گردانيد. بعد از آن به سوى من فرستاد و من كه رفتم، همه سه نفر بوديم: من و آن مرد و پدرم. پس گفت: مرحبا خوش آمدى يا ابن رسول اللَّه، بعد از آن دست خويش را بر سر من گذاشت و گفت: خدا در تو بركت دهد و خير تو را زياد گرداند اى امين خدا، بعد از پدران خويش. و بعد از آنكه از اين فارغ شد، به حضرت پدرم عرض كرد كه: اى ابوجعفر، اگر خواهى تو مرا خبر ده، و اگر خواهى من تو را خبر دهم، و اگر خواهى تو از من سؤال كن، و اگر خواهى من از تو سؤال مىكنم، و اگر خواهى تو به من راست بگو، و اگر خواهى من به تو راست گويم.
پدرم فرمود كه: هر يك از اين را مىخواهم. آن مرد گفت كه: پس بپرهيز از آنكه زبانت سخن كند در نزد سؤال من، به امرى كه غير آن را براى من در دل پنهان مىدارى (يعنى: به جهت تقيّه به خلاف اعتقاد خويش با من سخن مگو). پدرم فرمود كه: جز اين نيست كه اين را كسى مىكند كه در دل او دو علم باشد كه يكى از آنها با صاحب خود مخالفت داشته باشد؛ زيرا كه خداى عزّوجلّ ابا فرموده است از آنكه او را علمى باشد كه در آن اختلاف باشد.
آن مرد گفت كه: سؤال من همين است و تو قدرى از آن را بيان نمودى (يعنى: سؤال من مركّب است از دو چيزى كه آنكه در علم خدا اختلاف جائز است يا نه و بر تقدير عدم جواز اين، علم در نزد كيست)، و خبر ده مرا از اين علم كه در او اختلافى نيست، كيست كه آن را مىداند؟
پدرم عليه السلام فرمود كه: امّا مجموع علم در نزد خداست- جلّ ذكره- و امّا آنچه بندگان را از آن چارهاى نيست كه امر ايشان بىآن منسّق و منتظم نمىشود، در نزد اوصياست. حضرت صادق عليه السلام فرمود كه: پس آن مرد، نقاب خود را گشود و روى خويش را باز نمود و درست نشست، و آثار بشاشت و سرور در روى او ظاهر گرديد، و گفت: همين را مىخواستم و براى همين آمدهام. تو گمان كردى كه دانش آنچه در آن اختلافى نيست از علم، در نزد اوصياست، پس بگو كه اوصيا چگونه آن علم را مىدانند و طريق آموختن و حُصُول آن، چه وضع مىباشد؟
پدرم فرمود كه: چنانچه رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را مىدانست كه از فرشتگان مىشنيد، مگر آنكه ايشان نمىبينند آنچه را كه رسول خدا صلى الله عليه و آله مىديد (چه، آن حضرت جبرئيل و ساير