تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٧١
نگرداند كه به او و به دين و احكامش جاهل باشند؛ زيرا كه حكيم، جهل مردم به خويش و انكار دين خويش را روا نمىدارد. پس فرمود- جلّ ثناؤه- كه: «أَ لَمْ يُؤْخَذْ عَلَيْهِمْ مِيثاقُ الْكِتابِ أَنْ لا يَقُولُوا عَلَى اللَّهِ إِلَّا الْحَقَّ»[١] و فرموده: «بَلْ كَذَّبُوا بِما لَمْ يُحِيطُوا بِعِلْمِهِ»[٢]. پس اهل صحت و سلامت، محصور شدند به امر و نهى و مأمور شدند به گفتار حق، و ايشان را رخصت نداد در ايستادن بر جهل، و ايشان را امر فرمود به سؤال كردن و طلب دانش در دين نمودن، و فرمود:
«فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ»[٣]. و فرموده است: «فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ»[٤]. پس اگر اهل صحت و سلامت را مىرسيد كه ايستادگى بر سر جهل داشته باشند، هر آينه ايشان را امر به سؤال نمىفرمود، و احتياجى به سوى فرستادن پيغمبران با كتابها و آداب نبود. و در اين هنگام به منزله چهارپايان بودند و با اهل ضرر و آفت فرقى نداشتند، و اگر چنين مىبودند، يك چشم بر هم زدن باقى نمىماندند، و چون بقاى ايشان جائز نبود مگر به ادب و تعليم گرفتن، ثابت شد آنكه چاره نيست از براى هر كه خلقتش درست و آلت تكليفش تمام باشد، از كسى كه مؤدب و دليل و مشير و آمر و ناهى از او باشد، و ناچار است از ادب و تعليم و سؤال و مسئلت.
پس سزاوارتر چيزى كه عاقل، آن را اقتباس كند و شخص ديندار صاحب فكر زيرك، آن را طلبد و صاحب توفيق به صواب رسيده به جهت آن كوشش نمايد، علم به دين و معرفت آن چيرى است كه خدا خلق خويش را به آن طلب عبادت و بندگى نموده، از: توحيد و شرائع احكام و امر و نهى و زواجر و آداب او؛ زيرا كه حجت ثابت است و تكليف لازم و عمر اندك و تأخير كردن مقبول نيست، و خداى- جل ذكره- شرط فرموده در آنچه خلق خود را به آن خواهش پرستش نموده آنكه: همه واجبات او را با علم و يقين و بصيرت به جا آورند تا آنكه آنها را به جا مىآورد در نزد پروردگارش ستوده و محمود باشد، و مستوجب ثواب و جزاى بزرگ گردد؛ زيرا آنكه چيزى را به جا مىآورد بدون علم و بصيرت، نمىداند كه چه به جا مىآورد و آن را از براى كه به جا مىآورد. و هر گاه جاهل باشد اعتمادى بر آنچه آن را به جا آورده، ندارد و صاحب تصديق نيست؛ زيرا كه مصدق، مصدق نمىباشد تا عارف باشد به آنچه به آن تصديق نموده است؛ چه صاحب شك را رغبت و خوف و رهبت و
[١]. اعراف، ١٦٩.
[٢]. يونس، ٣٩.
[٣]. توبه، ١٢٢.
[٤]. نحل، ٤٣.