تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٥٣٩
مىكنيم و مىفهمم و اين را تعقل نمىكنيم» (يعنى: پس بسيار بحث و جدال مىكنند و از پيش خود سخنان مىگويند و اثبات و نفى مىكنند. و بعضى گفتهاند كه: معنى آن، اين است كه اصحاب كلام مىگويند كه چارهاى نيست از قبول و اذعان به اينكه همه افعال از خداى تعالى است، و واجب نيست اذعان به اينكه بنده را فعل اختيارى مىباشد. و مىگويند كه: قياس در اين موضع جارى مىشود، و در اين موضع جارى نمىشود. و اين در نزد عقل مستحسن است (كه عقل آن را نيكو مىشمارد)، و اين، در نزد عقل مستحسن نيست. مجملا آنكه، ايشان به جبر و قياس و استحسان قائلاند).
حضرت صادق عليه السلام فرمود: «جز اين نيست كه من گفتم. واى بر ايشان، اگر ترك كنند آنچه را كه من مىگويم و بروند به سوى آنچه خود مىخواهند». بعد از آن به من فرمود كه: «بيرون رو تا درِ خانه و نظر كن هر كه را از متكلمان كه ديدى، بياور». يونس گفت كه: حمران بن اعين و ابو جعفر احول و هشام بن سالم و قيس ماصر را داخل كردم و همه علم كلام را خوب مىدانستند و در آن صاحب تسلط بودند، و قيس ماصر به اعتقاد من، از همه ايشان متكلمتر بود و علم كلام را بهتر مىدانست و آن را از حضرت على بن الحسين عليهما السلام تعليم گرفته بود. و ما چون در مجلس نشستيم، در آن مكانى بود در منا و عادت آن حضرت چنين بود كه پيش از وقت حج چند روزى در كوهى كه در طرف حرم است، در خيمه كوچكى كه از براى آن حضرت برپا مىكردند، مىنشست. حضرت عليه السلام سر خود را از خيمه بيرون كرد، ديد كه شترى به شتاب مىآيد، فرمود كه: «به پروردگار خانه كعبه سوگند مىخورم كه هشام است كه مىآيد». ما گمان كرديم كه هشام، يكى از فرزندان عقيل است كه بسيار او را دوست مىدارد.
راوى مىگويد كه: بعد از آن، هشام بن حكم وارد شد و او جوانى بود كه خطش تازه دميده بود، و در ميانه ما كسى نبود كه سنش از او بيشتر نباشد. حضرت جاى او را نمود، و فرمود كه:
«هشام، ياور ما است به دل و زبان و دست خويش». بعد از آن فرمود كه: «اى حمران، با اين مرد شامى گفتوگو كن». حمران با شامى گفتوگو كرد و بر او غالب آمد. و بعد از آن، فرمود كه:
«اى طاقى (كه مراد از آن ابوجعفر احول است)، با او گفتوگو كن». أحول با وى گفتوگو نمود و بر او نيز بر او غالب شد. بعد از آن، فرمود كه: «اى هشام بن سالم، با اين مرد تكلم نما».
پس هشام بن سالم و شامى در بحث قرين يكديگر بودند، و هيچيك بر ديگرى غالب نشدند (و بنابر بعضى از نسخ كافى، معنى اين است كه يكديگر را شناختند و قدر علم هر يك بر