تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٢٦١
قِدم، همان گونه كه در تغير آن، داخل شدن آن است در حدوث، و وراى اين چيزى نيست، اى عبدالكريم». پس عبدالكريم سخنش تمام شد و ناتوان گرديد.
پس در سال آينده، بعضى از ياران ابن ابى العوجاء امام صادق عليه السلام را در حرم ديدند و به ايشان عرض كردند كه: ابن ابى العوجاء اسلام آورد، امام صادق عليه السلام فرمود كه: «او كوردلتر از آن است كه اسلام بياورد، او اسلام نمىآورد».
پس وقتى ابن ابى العوجاء، امام صادق عليه السلام را ديد، به ايشان عرض كرد: اى آقا و مولاى من.
آن حضرت عليه السلام به ايشان فرمود كه: «تو را چه چيزى واداشت كه به اين مكان بيايى؟» او عرض كرد كه: عادت تن و سنت شهر و تا اين كه ببينيم آنچه را كه مردم در آنند؛ از ديوانگى و سرتراشى و سنگ پرانى. امام صادق عليه السلام به او فرمود كه: «اى عبدالكريم، تو هنوز در همان يكدندگى و گمراهى هستى؟» و او تا رفت كه حرف بزند، آن حضرت فرمود كه: «جدال در حجّ نيست». و رداى خود را گذاشت و به ابن ابى العوجاء فرمود كه: «اگر كار چنان است كه تو مىگويى-/ و چنان نيست كه تو مىگويى-/ ما و تو نجات يافتهايم، اما اگر كار چنان است كه ما مىگوييم-/ و چنان است كه ما مىگوييم-/ ما نجات يافتهايم و تو بيچاره شدهاى».
پس عبدالكريم رو كرد به كسانى كه همراهش بودن و به آنها گفت: در دلم دردى احساس مىكنم، پس مرا برگردانيد، و او را برگرداندند و مرد. خدا نيامرزدش.[١]
٢١٨/ ٤. حديث كرد مرا محمد بن جعفر اسدى- رحمة اللَّه عليه- از محمد بن اسماعيل برمكى، از حسين بن حسن بن بُرد دينورى، از محمد بن على، از محمد بن عبداللَّه خراسانى- خادم حضرت امام رضا عليه السلام- كه گفت: يكى از زنديقان بر حضرت امام رضا عليه السلام داخل شد و در نزد آن حضرت، جماعتى بودند. امام رضا عليه السلام فرمود: «اى مرد، مرا خبر ده كه اگر گفتار درست، گفتار شما باشد- و آن چنان نيست كه شما مىگوييد- آيا ما و شما چون يكديگر و با هم برابر نيستيم كه آنچه نماز كردهايم و روزه داشتهايم و زكات دادهايم و اقرار نمودهايم، به ما ضرر نرساند؟» آن مرد ساكت شد. بعد از آن، حضرت فرمود: «اگر قول درست، قول ما باشد- و حال آنكه قول ما است- آيا چنان نيست كه شما هلاك شده باشيد و ما نجات يافته باشيم؟».
[١]. از عبارت عنه عن بعض اصحابنا ... تا اينجا، در ترجمه مترجم-/ رحمه اللَّه-/ نبود و ترجمه شد.