تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٢٥٣
نديدهام. ابن ابى العوجاء گفت كه: ناچار بايد كه آنچه در شأن او گفتى، از او امتحان كنيم تا معلوم شود.
راوى مىگويد كه: ابن مقفّع گفت كه: اين را به فعل مياور؛ زيرا كه من مىترسم كه آنچه را كه در دست دارى، بر تو فاسد كردهاند و طريقهاى كه دارى به دليل و برهان باطل سازند. ابن ابى العوجاء گفت كه: اعتقاد تو اين نيست، وليكن مىترسى كه اعتقاد تو در خصوص مدح آن حضرت و فرود آوردن تو او را در محلى كه وصف كردى در نزد من، سست و ضعيف گردد.
ابن مقفّع گفت كه: چون در مادّه من اين توهم نمودى، و در باب من اين دروغ را گمان كردى، برخيز و به خدمتش برو و آنچه مىتوانى خود را از لغزش محافظت كن و دقيقهاى غافل مشو و عنان خويش را به سوى مدارايى و سهلانگارى ميل مده، بلكه آن را محكم نگاه دار كه به محض اندك سهلانگارى، تو را به بندى مبتلا مىكند كه از آن خلاصى نداشته باشى، و با او آنچه به تو نفع مىبخشد و تو را ضرر مىرساند، از بحث و جواب، نهايت جد و جهد را به عمل آور و هر چه مىتوانى بحث و گفتوگو بكن؛ چنانچه در بيع و شرا مماكست[١] و مبصّرى[٢] مىنمايند و قيمت مبيع را كم و زياد مىكنند.
راوى مىگويد كه: ابن ابى العوجاء بر خواست و من و ابن مقفّع مانديم و در آنجا با هم نسشتيم. چون ابن ابى العوجاء به سوى ما باز گشت، گفت: واى بر تو اى پسر مقفّع، اين شيخ انسان و آدمى زاده نيست؛ چه آنچه در اوست، معهود آدمى نمىباشد، و اين كمال، نه در خور بشر است. اگر در دنيا روحانى باشد، كه چون او خواهد ظاهر گردد، صاحب جسم و جسد شود، و چون خواهد كه از نظرها پنهان گردد، روح صرف شود، كه از علايق بدنيه فارغ باشد، منحصر است در همين شخص.
ابن مقفّع به او گفت كه: چه وضع اتفاق افتاد كه چنين مىگويى؟ گفت: با وى نشستم، چون در نزد او كسى غير از من باقى نماند، مرا ابتدا فرمود. و فرمود كه: «اگر امر به وضعى باشد كه اين گروه- يعنى اهل طواف كه مسلمانند-/ مىگويند-/ و حال آنكه چنان است كه ايشان مىگويند- ايشان سالماند و شما هلاك شدهايد. و اگر امر به وضعى باشد كه شما مىگوييد- و حال آنكه چنان نيست كه شما مىگوييد- پس شما و ايشان باهم برابريد».
[١]. چانه زدن.
[٢]. تلاش براى كشف حقيقت قيمت جنس.