تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٢٥١
و بزرگتر است از آنكه به صفت ناچار متصف شود». زنديق عرض كرد كه: راست گفتى.
پس آن حضرت فرمود كه: «اى مرد مصرى، به درستى كه آنچه شما گروه دهريان، به سوى آن رفتهايد و آن را مذهب ساختهايد و گمان مىكنيد كه آنكه اين افعال از او سر مىزند، دهر و روزگار است، باطل است؛ زيرا كه اگر دهر ايشان را مىبرد، چرا ايشان را بر نمىگرداند؟ و اگر ايشان را بر مىگرداند، چرا ايشان را نمىبرد؟ اين گروه ناچارند واختيار ندارند. اى مرد مصرى، چرا آسمان بلند شده و چرا زمين پست شده؟ چرا آسمان بر زمين نمى افتد؟ چرا زمين سرازير نمىشود و در بالاى طبقات خود قرار و اقرار دارد؟ چون چنين شود، هيچيك نتوانند كه خود را نگاه دارند و آنكه بر روى زمين است، قادر نباشد بر نگاهدارى خود».
زنديق گفت كه: خدا پروردگار و آقاى اينهاست. اينها را نگاه داشته است.
هشام مىگويد كه: آن زنديق، بر دست آن حضرت ايمان آورد. حمران به آن حضرت عرض كرد كه: فداى تو گردم، اگر زنديقان بر دست تو ايمان آورند، عجب نيست؛ زيرا كه كافران بر دست پدرت ايمان آوردهاند.
پس آن مؤمنى كه بر دست آن حضرت ايمان آورده بود، عرض كرد كه: مرا از شاگردان خويش گردان. حضرت فرمود كه: «اى هشام بن حكم، او را با خود بگير كه در نزد باشد و او را تعليم ده». هشام او را تعليم داد و آن شخص معلم اهل شام و اهل مصر شد كه ايمان را به ايشان تعليم مىداد، و طهارت و پاكى و پاكيزگى او به مرتبهاى رسد كه آن حضرت به آن راضى و خشنود بود.
٢١٦/ ٢. چند نفر از اصحاب ما روايت كردهاند از احمد بن محمد بن خالد، از محمد بن على، از عبد الرحمان بن محمد بن ابى هاشم، از احمد بن محسّن ميثمى كه گفت: در نزد ابو منصور متطبّب بودم كه گفت: مردى از اصحاب من خبر داد و گفت كه: من و ابن ابى العوجاء و عبداللَّه بن مقفّع در مسجد الحرام بوديم. پس ابن مقفّع گفت كه: اين خلق را مىبينيد؟- و به دست خويش به سوى موضع طواف اشاره نمود- از ايشان يك نفر نيست كه من اسم انسانيت را از براى او ثابت گردانم، مگر آن شيخ كه نشسته است. يعنى ابو عبداللَّه جعفر بن محمد عليهما السلام اما باقىماندگان، فرومايگان اراذل و چهارپايانند.
ابن ابى العوجاء گفت كه: چگونه اين اسم را از براى اين شيخ ثابت مىگردانى و از براى اين گروه ثابت نمىدانى؟ گفت: زيرا كه من در نزد او چيزى چند ديدهام كه آن را در نزد ايشان