برهان شفا - ابن سينا - الصفحة ٦٢٤ - يادداشتها
است». (- عبد الجواد فلاطورى، تحوّل بنيادى فلسفهى يونان در پرتو انديشهى اسلامى، در دوّمين يادنامهى علامهى طباطبائى، صص: ١٩٥- ٢١٧. فقرهى نقل شده در ص: ٢٠٩). تا آنجا كه من اطلاع دارم، ارسطو اين مثال را يك بار ديگر در ما بعد الطبيعه (١٠٧٠ ب: ٣٣) مطرح كرده است؛ و ديگر در جائى مطرح نكرده است. متأسفانه به خاطر عدم دسترسى به تفسيرهاى معتبر دربارهى ارسطو من نمىدانم كه نظر مفسرين ارسطو دربارهى اين مثال چيست (و اميدوارم كه ان شاء الله روزى بتوانيم به منابع خارجى به آسانى دسترسى داشته باشيم) با اينحال مىتوان گفت كه براساس اين مثال، به عقيدهى ارسطو در جهان طبيعت و نه جهان مصنوعات علل صورى، غائى، و فاعلى يك چيزاند. اگر چنين باشد مىتوان گفت كه علل فاعلى و غائى نيز، در امور طبيعى، ذاتى محسوب مىشود، و آن پرسشى كه در صدر اين يادداشت مطرح كرديم منتفى مىشود. پرسش ما اين بود: ابن سينا چگونه مىگويد كه «تمام علل بايد در حدّ وارد شوند، و اگر ذاتى باشند هيچ چيزى از آنها كنار گذاشته نشود» در حالىكه علت فاعلى و غائى بنا بر مبناى فلاسفهى اسلامى ذاتى (آنهم ذاتى باب ايساغوجى) محسوب نمىشوند، و از سوى ديگر مىدانيم كه حدّ بايد شامل ذاتيات باب ايساغوجى باشد؟ براى طرح اين اشكال و پاسخ ابن سينا به آن- يادداشت شمارهى ٦٤٤ پس از اين و متن مربوط به آن.
(٦٤٢) - ملاحظه مىشود كه ابن سينا خود در اين دو مثال علل فاعلى و غائى را در حدّ شىء اخذ كرده است، اين كار با شرط شمول حد فقط بر ذاتيات باب ايساغوجى ناسازگار است؛ مگر همانطور كه گفته شد علّت فاعلى و غائى به نحوى با علت صورى پيوند داشته و يكسان باشند!
(٦٤٣) - منظور از «موضوع» در اينجا «ماده» است؛ يعنى علت مادّى.
(٦٤٤) - اين همان اشكالى است كه ما در يادداشت شمارهى ٦٤١ به تفصيل دربارهى آن بحث كرديم. پاسخ ابن سينا به اين اشكال و پرسش را نمىتوان پذيرفت، آنجا كه مىگويد: «جواب اين است كه اين اسباب از اين جهت در حدّ شىء اخذ مىشوند كه جوهر شىء به اين اسباب متعلّق بوده، و اضافهى شىء بر اين اسباب در جوهر شىء، ذاتى شىء است. و اگر بعضى از اسباب خارج از شىء چنين اوصافى داشته باشند، امكان ندارد جوهر شىء بدون ذكر اين اسباب شناخته شود.» زيرا در اين پاسخ، «ذاتى» تعريف ديگرى به خود گرفته است كه غير از ذاتى به معنى باب ايساغوجى است. نيز- يادداشت بعد و متن مربوط به آن.
(٦٤٥) - منظور از «اجزاء قوام» علت صورى و علت مادّى است. در اين پاراگراف، ابن سينا، اصطلاح جديدى براى «حدّ» وضع مىكند؛ همانطور كه در پاراگراف قبل (- يادداشت قبل و متن مربوط به آن) براى «ذاتى» اصطلاح جديدى وضع كرده است. بنا بر اصطلاح جديد، حدّ نهتنها به ماهيّت شىء، بلكه به وجود شىء نيز نسبت داده مىشود: «حدّ شىء از جهت انيّتش با ساير علل تمام مىشود، و اين بدين معنى است كه ماهيت از آن جهت كه موجود است تصوّر شود»!
به نظر من، تمام اين توجيهات ناروا از اينجا ناشى مىشود كه مثال دوّم ارسطو دربارهى علل اربعه (مثال انسان- يادداشت شمارهى ٦٤١) مورد غفلت واقع شده است.
(٦٤٦) - منظور از «علل مفارق»، علل فاعلى و غائى است.
(٦٤٧) - اين توجيه هم نارواست! زيرا چرا «بسيارى از اشياء نه از حيث ذواتشات، بلكه از اين حيث كه داراى