برهان شفا - ابن سينا - الصفحة ٢٠٢ - فصل ششم در موضوعات و مبادى و مسائل علوم و اقتران اين مبادى و مسائل در تعاريف
عرفنا بالحقيقة ما الموضوع، و عرفنا ما الصورة- فكانت الصورة كل هيئة لمادة لا تقوم دونها تلك المادة، بل تتقوم بها، و كان الموضوع كل مادة متقوّمة الذات؛ أو قابل متقوم دون الهيئة التى فيهما و إن لم تكن الهيئة و لا شىء يخلف بدلها؛ أو كانت الهيئة لازمة لحقت بعد تقوم ذلك الأمر الذى هو مادة أو قابل- عرفنا أن الصورة جوهر و لم نحتج إلى وسط. و لكن إذا كان عندنا من الصورة خيال و من الجوهر خيال، أخذنا نحتج و نقيس من غير حاجة إلى القياس.
(٢٦٨) همچنين گاهى امثال اين محمولات كه مقوّم ذاتيات است براى كسى كه فطرت سالم ندارد با نوعى بيان تنبه داده مىشود، همانطور كه مبادى اولى نيز گاه مورد تنبيه واقع مىگردد. همچنين گاهى بر وجود اين محمولات ذاتى براى چيزى برهان اقامه مىشود و آن زمانى است كه آن چيز با عوارضش شناخته شده باشد و جوهر و حقيقتش شناخته نشده باشد، مثلا آن چيز از جهت نسبت به يك چيز شناخته شده باشد، يا از اين جهت شناخته شده باشد كه داراى فعل و انفعال است و ذاتش شناخته نشده باشد: مثلا ما اين را طلب مىكنيم كه آيا نفس جوهر است يا نه، و جوهر جنس نفس است. لكن در اينجا ما اين امر را زمانى طلب مىكنيم كه ذات نفس را نشناخته باشيم، بلكه آن را از اين جهت شناخته باشيم كه منسوب به بدن است و اينكه كمالى براى بدن است، و افعال حيوانى و حياتى از آن صادر مىشود. خلاصه زمانى كه ما آن را از اين جهت شناختهايم كه كمال و مبداء فلان چيز است، و ذاتش را نشناختهايم، پس ذاتش را نشناختهايم، ولى آن را موضوع قرار داده و از حمل جنساش بر آن طلب كردهايم. پس چون حقيقت ذات نفس را موضوع قرار ندادهايم، و از حمل امر ديگر بر آن مىپرسيم- آن امر جنس نفس است- در اين صورت محمول پرسش ما در حقيقت جنس موضوع قضيه نيست. بلكه جنس چيز ديگرى است كه برايمان ناشناخته است، و موضوع اين محمول بر آن چيز ناشناخته عارض مىشود. و چهبسا اين نوع پرسش زمانى كه ما معنى موضوع و مطلوب را نشناخته باشيم و فقط اسم آن را بدانيم، پيش آيد: همانطور كه مثلا مىپرسيم آيا صورت جوهر است يا نه: كه هرگاه معنى حقيقى جوهر را بدانيم كه يعنى موجود نه در موضوع است، و معنى حقيقى موضوع را بدانيم و بدانيم كه صورت چيست- و صورت عبارت است از هر هيئتى براى مادّه كه بدون آن ماده قوام ندارد، بلكه ماده به آن قوام پيدا مىكند، و موضوع هر ماده متقوم بالذات است، يا قابلى است كه بدون هيئت موجود در آن قوام دارد، هرچند اين هيئت و جانشين آن نباشد، يا هرچند هيئت لازم باشد كه بعد از تقدم اين امر، كه ماده يا قابل است، لاحق آن گردد- در اين صورت دانستهايم كه صورت جوهر است و نيازى به حد اوسط نيست. امّا اگر صرفا از