برهان شفا - ابن سينا - الصفحة ٤٢١ - فصل سوّم در اينكه حد از راه تقسيم و استقراء نيز به دست نمىآيد، و تأكيد سخن در اين باب؛ و در مناسبت بعضى براهين با حدود و آگاهيدن بعضى براهين بر حدود
(٦٨٧) و دوّم اينكه اگر هر تكتك اين اشخاص حدّ خاصى داشته باشد، اين حدّ نمىتواند از امور ذاتيّهى مشترك بين آنها تشكيل شود، بلكه بايد از عوارضى كه مجموع آنها مختص يك شخص است تشكيل شود چنانچه در «ايساغوجى» مطرح شده است. و عوارض، در ماهيت شىء داخل نيستند. بنابراين يك قسم از اين استقراء باطل مىشود. باقى مىماند اين شق كه آن قول حدّ نوع اشخاص باشد. ولى هيچ يك از اشخاص بر وجود معنايى در فرد كه حدّ نوعش باشد دلالت نمىكند مگر اينكه از اوّل نوع آن و حدّ نوع آن شناخته شده باشند. و در اين صورت استقراء باطل مىشود. و اين بدان خاطر است كه نمىتوان گفت: اين امر حدّ نوع اين شخص، و حد نوع آن شخص است بنابراين حد نوع تمام اين اشخاص است، زيرا اين امر زمانى شناخته شده است كه دانسته شده است كه آن حدّ نوع شخص اوّل است.
(٦٨٨) قيل: فإذ ليس طريق اكتساب الحد بالبرهان و لا بالقسمة و لا بالاستقراء من الجزئيات، فكيف ليت شعرى نعمل، فإنه لا سبيل إلى أن يعرف بالحس و يشار إليه بالإصبع؟
(٦٨٨) گفته شده است: پس چون طريق اكتساب حدّ، برهان، تقسيم و استقراء از جزئيات نيست، بنابراين كاش مىدانستم كه چه بايد كرد، زيرا هيچ راهى براى شناختن [حدّ] با حس و براى اشاره كردن با انگشت نيست؟
(٦٨٩) ثم معنى ما هو الشىء- و هو الحد الحقيقى- لا يجوز أن يكون إلا لموجود الذات، و المعدوم الذات قد يكون له قول دال على معنى الاسم. و أما حد فلا، إلا باشتراك الاسم.
(٦٨٩) معنى ماهيت شىء- كه عبارت از حدّ حقيقى است- فقط براى آن چيزى جايز است كه موجود باشد، و بر آنچه معدوم است گاهى قولى دالّ بر معنى اسم آورده مىشود. امّا حدّ در مورد معدوم نيست مگر بهحسب اشتراك در لفظ. ٥٩٤
(٦٩٠) و من ظن أن الحد يبيّن بقياس فإما أن يعنى به القول الذى بحسب الاسم من حيث هو كذلك، أو يعنى الحد الحقيقى. فإذا عنى شرح الاسم فذلك محال: فإنه ليس