برهان شفا - ابن سينا - الصفحة ٥٧٧ - يادداشتها
صادق آن موجبه است و صورت كاذب آن ناچار بايد سالبه باشد، و شكل اوّل با صغراى سالبه همواره عقيم است.
(٣٨٤) - تطبيق اين مثال با فرض مذكور به صورت زير است:
حيوان- الف/ انسان ب/ اسب- ج
كه مىتوان گفت: «اسب حيوان است» (يعنى: «ج»، «الف» است.)؛ و «انسان حيوان است» (يعنى: «ب»، «الف» است.)؛ با اينحال «ب» (يعنى: انسان) و «ج» (يعنى: اسب) باهم مبايناند. در اينجا اگر قياس زير را تشكيل دهيم، نتيجهى آن كاذب خواهد بود، زيرا هر دو مقدّمهى آن كاذب است:
(١) هر ب ج است، و (كاذب)
(٢) هيچ ج الف نيست؛ (كاذب)
(٣) هيچ ب الف نيست. (كاذب)
در اين قياس اگر به جاى «الف»، «ب»، و «ج» ما به ازاء آنها را بگذاريم، داريم:
(١) هر انسان اسب است، و (كاذب)
(٢) هيچ اسب حيوان نيست؛ (كاذب)
(٣) هيچ انسان حيوانن نيست. (كاذب)
حق اين است كه بگوييم:
(١) هيچ ب ج نيست، و (صادق)
(٢) هر ج الف است؛ (صادق)
(٣) عقيم!
اين قياس، هرچند مقدّمات آن صادق است، با اينحال عقيم است! زيرا هيئت اين قياس هيئت شكل اوّل است، امّا شكل اوّل براى آنكه نتيجه دهد، دو شرط لازم است: (١) ايجاب صغرى، و (٢) كليّت كبرى. و در اين قياس، مقدّمهى صغرى سالبه است؛ بنابراين، اين قياس عقيم است. پس نتيجه مىگيريم كه حد اوسط در اين قياس، مناسب نيست.
(٣٨٥) -- يادداشت شماره ٣٧٨ پيش از اين و متن مربوط به آن.
(٣٨٦) - بنابراين در دو ضرب اوّل و ضرب دوّم شكل دوّم، نتيجه فقط زمانى «جهل مركّب» توليد مىكند كه يكى از دو مقدمه صادق و ديگرى كاذب باشد؛ و البته روشن است كه در اين دو ضرب از اين شكل، هر دو مقدّمه همواره بايد كليّه باشند. مثالى كه ابن سينا در اين خصوص مطرح كرده به اين صورت است كه سه قضيهى صادق و كلّى به شرح زير فرض مىكنيم:
(١) هر «ب» «ج» است،
(٢) هر «الف» «ج» است، و
(٣) هر «ب» «الف» است؛
و البته روشن است اين سه قضيه هرگز نمىتوانند مقدّمات و نتيجهى يك قياس و استدلال را تشكيل دهند؛ زيرا از يك سو هركدام از آنها قضيّهى موجبه است، و از سوى ديگر «ج» در دو قضيه از اين سه قضيه «محمول» واقع شده است و بنابراين قضاياى (١) و (٢) نمىتوانند به عنوان مقدّمات استدلالى از