کشف الغمة ت و شرح زوارهای - اربلی، علی بن عیسی - الصفحة ٣٧٧ - در ذكر كرامات و آنچه بر زبان آن حضرت جارى شده از مغيبات
ميداشتم هم در شب او را بيرون ميكردم پيش از روز، پس بر من غضب كرد و ميان ما نزاع شد تا اين زمان كه أمر تو ورود يافت آمديم بخدمت تو، آن حضرت فرمود بحضار مجلس كه: بعضى از سخنان باشد كه در حضور نتوان گفت و نخواهند كه كسى بشنود، حضار برخاسته تمام بيرون رفتند و غير از آن هر دو ديگرى آنجا نماند، آن حضرت بزن گفت كه اين جوان را ميشناسى؟ گفت: نه، فرمود كه: من خبر كنم ترا چنانچه او را بشناسى، أما وقتى كه راست بشنوى منكر نشوى گفت: نه يا امير المؤمنين فرمود كه: تو دختر فلان كس نيستى؟ گفت: بلى فرمود كه: ترا پسر عمى نبود كه با هم ميل و رغبت داشتيد؟ گفت: بلى، فرمود كه: پدر تو ترا از او منع نميكرد و او را از تو و ترا بوى نداد بزنى و از جوار خود او را اخراج نمود از براى اين؟ گفت: بلى، فرمود كه: فلان شب تو بيرون رفتى بقضاى حاجت او ترا گرفت و باكراه با تو نزديكى كرد و تو از او بار گرفتى و پنهان ميداشتى از مادرت، «از پدرت، و اعلام كردى بمادرت ظ» چون وضع حمل تو نزديك شد مادر ترا از خانه بيرون كرد در شب و ترا وضع حمل شد در فلان جا و او را در خرقه پيچيده در خارج جدران جايى كه آنجا قضا حاجت ميكردند آنجا گذاشتى، سگى آمده او را بوئيده تو ترسيدى كه او را: بخورد سنگى انداختى آن سنگ خود بر سر آن طفل آمد و شكست، تو و مادرت رفتيد، و مادرت از جامه خود پاره جدا كرد سر او را بست، بعد از آن او را گذاشتيد و راه خود گرفتيد، و ديگر حال او را ندانستيد، دختر كه اينها را از آن حضرت شنيد ساكت شد، آن حضرت فرمود كه: بحق تكلم كن، گفت: بلى و اللَّه يا امير المؤمنين كه اين امر را غير مادر من ندانسته از من، آن حضرت فرمود كه: حضرت ذو الجلال مرا اطلاع فرمود بر اين احوال، ديگر فرمود كه: چون شما او را گذاشتيد در صباح آن شب بنو فلان آمدند