کشف الغمة ت و شرح زوارهای - اربلی، علی بن عیسی - الصفحة ٣٣١ - از آن جمله واقعه جمل است
و در آن معركه مالك بن اشتر رسيد بعبد اللَّه بن زبير و بر هم زده عبد اللَّه افتاد بر زمين و مالك بر بالاى او، و عبد اللَّه در آن زير فرياد مىكرد كه بيائيد مرا و مالك را بكشيد، و از أصحاب جمل هيچ كس از اين حال واقف نشد كه اگر مىدانستند كه او مالك اشتر است او را البته مىكشتند بعد از آن عبد اللَّه از دست او خلاص شده گريخت.
چون آن حرب تسكين يافت و هر كس بگوشه بيرون رفت عايشه به بصره رفت روزى عمار ياسر با مالك اشتر رفتند به پيش عايشه، عايشه پرسيد از عمار كه با تو كيست؟ گفت: مالك اشتر گفت: تو بودى كه با عبد اللَّه آن كردى؟ گفت: بلى اگر من پير نميبودم و قوت وفا مىكرد من او را ميكشتم و مسلمانان از دست او راحتى مىيافتند، عايشه گفت: آيا تو نشنيدى قول رسول اللَّه ٦ كه: مسلم را ميبايد كه مقتول نسازند مگر از كفر بعد از ايمان، يا از زنا بعد از احصان، يا بواسطه قتل نفسى كه حق سبحانه و تعالى آن را حرام گردانيده؟ مالك گفت: يا ام المؤمنين ما بيكى از اين سه چيز قتال ميكنيم.
و از زر منقول است كه گفت من از امير المؤمنين (ع) شنيدم كه مىفرمود كه: من كندم چشم فتنه را، و قتالى كه در نهر و جمل واقع شد اگر نه خوف آن بودى كه مردم ترك عمل نمايند من اخبار ميكردم شما را بآنچه جارى شده بر زبان پيغمبر شما براى آن جماعتى كه با ايشان مقاتله كردند از ثواب