کشف الغمة ت و شرح زوارهای - اربلی، علی بن عیسی - الصفحة ٥٠٩ - فصل
گفتم: يا رسول اللَّه پروردگار تو بتو بچه چيز تكلم ميفرمود؟
گفت: كلام حق بمن اين بود كه من على را وصى و وزير و خليفه تو گردانيدم بعد از تو، او را باين اعلام كن، و او اينك كلام تو ميشنود، من او را از اين پيغام اعلام كردم و من پيش حق جل و علا بودم، على گفت: قبول كردم و فرمان بردارم، بعد از آن حق جل و علا أمر فرمود بملايكه كه بروند و بوى سلام كنند، ملايكه فرمان را بتقديم رسانيدند، امير المؤمنين (ع) رد سلام همه فرمود و نديدم هيچ ملكى كه باين امر قيام ننموده باشد، و نگذشتم بهيچ گروهى از ايشان مگر كه مرا تهنيت دادند و ميگفتند يا محمد ملائكه هفت آسمان باين شادانند كه حق جل و علا پسر عم خليفه خود ساخت، و ديدم حمله عرش را كه سرها در پيش داشتند؛ پس پرسيدم از جبرئيل از حال ايشان گفت طلب اذن مينمايند كه نظر كنند بجانب امير المؤمنين پس اذن يافتند و نظر انداختند. چون از عروج رجوع كردم بزمين امير المؤمنين (ع) را از اين احوال اخبار كردم، و او نيز تمام حالات آنجا بمن اخبار مينمود دانستم كه من هيچ جا از بالا قدم ننهادم، الا كه او واقف بوده از آن.
بعد از آن ابن عباس گفت كه: يا رسول اللَّه مرا وصيتى فرماى، فرمود كه: بر تست بمحبت على بن أبى طالب (ع).
ديگر مىگويد كه: گفتم؛ مرا وصيت نماى فرمود كه: بر تو لازم است كه دست از مودت على بن أبى طالب برندارى، بخداى كه مرا براستى بخلق فرستاده كه مقبول نيست نزد حق تعالى حسنه كه مقرون نباشد بحب على بن أبى طالب، و خداى تعالى اعلم است بحال هر كس، پس هر كس، بدوستى على مىآيد بقيامت عمل او قبولست، و اگر بدوستى او نمىآيد سؤال ناكرده او را بدوزخ مىبرند.