برهان شفا - ابن سينا - الصفحة ٦٢٩ - يادداشتها
(٦٨٣) - بخش اول بحث اين فصل در اينجا تمام مىشود. ابن سينا در اين بخش اين مطلب را مورد تأكيد قرار داد كه مشاهدهى اجزاء بدن يك فرد، مثلا، در شناختن آن فرد و نوع آن فرد سودمند است؛ بنابراين نبايد فقط مفاهيم كلّى، و تقسيمات آنها به جزئيات را اهميّت دهيم، بايد همچنين فرد و اجزاء آن را باز شناسيم و از اين شناخت در تعريف و تحديد نوع مربوط به آن فرد سود جوييم. اين بخش از فصل هشتم مقالهى چهارم، هرچند بهطور مختصر برگزار شده است، با اينحال از نظر شناختشناسى اهميّت فراوان دارد. اصولا چگونه مىتوان دربارهى بسيارى از چيزها، بدون مشاهدهى آنها، از طريق حدّ و رسم معرفت حاصل كرد؟ مثلا فرد نابينا از حدّ منطقى سفيد- اگر اصلا سفيد حدّ داشته باشد- چه چيزى درك مىكند؟ چند سال پيش استاد من جناب آقاى دكتر سيد يحيى يثربى دراينباره در كلاس درس «ما بعد الطبيعه» تمثيل زير را مطرح كردند:
«دو مرد، كه يكى از آنها نابينا بود، همسفر شدند. اين دو مرد هيچ وسيلهى سفر نداشتند، و با پاى پياده سفر مىكردند. نابينا خسته و تشنه شد. آب خواست. مرد بينا گفت: «در نزديكى اينجا دهى است، چون به آنجاى رسيم دوغ خورده و رفع تشنگى مىكنيم». مرد نابينا پرسيد: «دوغ چيست؟» مرد بينا پاسخ داد: «دوغ مايعى سفيد رنگ است». نابينا پرسيد: «سفيد چيست». مرد بينا پاسخ داد: «سفيد، همان رنگ پر قو است». نابينا دوباره پرسيد: «قو چيست»؟ مرد بينا ناچار دست خود را به شكل سر و گردن قو درآورد و به دست مرد نابينا داد و گفت: «قو مرغى است به اين شكل». نابينا پس از لمس كردن دست همسفرش گفت: «الآن فهميدم كه سفيد چيست».
سؤال و مشكل اساسى در مباحث «حدّ» همين است. آيا واقعا ما اشياء را از طريق حدّ آنها مىشناسيم؟
مىتوان پرسيد كه حدّ لامپ چيست؟ حدّ بز چيست؟ حدّ اتومبيل چيست؟ و ... هزاران پرسش از اين قبيل، كه پاسخ آنها را نمىتوان براى كسى كه آنها را مشاهده نكرده است به كمك مفاهيم انتزاعى و غير انتزاعى تفهيم كرد.
اين مشكل با مشكل استقراء و مشكل شناختن تمام ذاتيات شىء و مشكل پرهيز از مغالطهى «اخذ ما بالذّات به جاى ما بالعرض» در تحصيل معرفت يقينى از استقراء ناقص و تجربه (- يادداشت ٦٥٥ پيش از اين) آميخته است. به عقيدهى من هرگز كسى چيزى را از طريق حدّ و تعريف آن نشناخته است.
آيا ما «فريشتگان» را از طريق حدّ حقيقى و يا حدّ منطقى و مشهورى آنها شناختهايم؟ نمىتوان حقيقت اين عالم و اشياء و موجودات موجود در آن را شناخت؛ به يك معنى نهتنها عالم ملكوت عالم غيب است، بلكه عالم محسوسات نيز رقيقهى غيب آن عالماند. حقيقت جسم براى هيچ كس شناخته نيست و نخواهد بود.
علاوه بر آن، مگر مفاهيمى كه علم و معرفت بشر از آنها ساخته مىشود، همه مفاهيم اوّل و ماهوىاند؟
در غياب مفاهيم غير ماهوى (منظور من معقولات ثانيهى فلسفى و منطقى است) هيچ قضيهاى منعقد نمىشود، يعنى هيچ علم تصديقى حاصل نمىشود؛ و در حوزهى تصوّرات نيز، فقط بخشى- آن هم بخش كوچكى- از تصوّرات ما ماهوى هستند. اصلا مشكل اصلى معرفت انسانى اين است كه با تصوّرات ماهوى، علم حاصل نمىشود. هر نسبتى انتزاعى است، يعنى جزو معقولات ثانيهى فلسفى است، و در غياب «نسبت»، علم تصديقى حاصل نمىشود. معقولات ثانيهى فلسفى، ماهيّت