تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٦٢٣
«به سوى او برگرد و او را از من سلام برسان، و به او بگو كه: من غلام تو رُفَيد را پناه دادم، و در پناه تو فرستادم، و چون چنين است، او را به بدى كه نسبت به او كنى، بر ميانگيزان و از جا به در مياور».
رفيد مىگويد كه: من به حضرت عرض كردم كه: فداى تو گردم، ابن هُبَيره، مردى است شامى و رأى خبيثى دارد. فرمود: «برو به سوى او، چنانچه به تو مىگويم». بعد از آن رو به راه آوردم و چون در بين راه در بعضى از بيابانها بودم، اعرابى رو به من آورد و گفت: به كجا مىروى؟ به درستى كه من مىبينم روى كسى را كه كشته خواهد شد (و مراد اين است كه نظر به علم قيافه، آثار كشته شدن از روى تو پيداست). بعد از آن، به من گفت كه: دست خود را بيرون آور، من چنان كردم. گفت كه: اين دست، كشته است. پس گفت: پاى خود را ظاهر كن، من پاى خود را ظاهر كردم. گفت كه: اين پا، پاى كشته است. پس گفت كه: تن خود را ظاهر گردان، من چنان كردم. گفت كه: اين تن، تن كشته است. پس گفت كه: زبان خود را بيرون آور، من چنان كردم. گفت به من: برو كه بر تو باكى نيست؛ زيرا كه در زبانت پيغامى هست كه اگر آن پيغام را به كوههاى استوار آورى، تو را فرمانبردارى مىكنند.
رُفيد مىگويد كه: آمدم تا بر درِ ابن هُبيره ايستادم و رخصت طلبيدم كه داخل شوم، و چون رخصت يافتم و بر او داخل شدم، گفت كه: تو را آورده است آنكه پاىهايش با او خيانت كننده است (و بنابر بعضى از نسَخ كافى، تو را آورده است آنكه پاىهايش او را هلاك خواهد كرد؛ چنانچه در فارسى مىگويند كه: خود پا به سلاخخانه آمدهاى). و ابن هبيره گفت كه: اى غلام نَطَع، و شمشير را حاضر كن.[١]
رُفيد مىگويد كه: پس امر كرد كه شانه مرا بستند و سر مرا محكم كردند و جلّاد بر سر من ايستاد كه، گردن مرا بزند. گفتم كه: اى امير، تو از روى قهر و غلبه بر من دست نيافتى، و جز اين نيست كه من از پيش خود و به اختيار به نزد تو آمدهام، و در اينجا قصّه هست كه آن را از براى تو ذكر مىكنم. بعد از آن، تو به كار خود مشغول شو و هر كار كه مىخواهى بكن. گفت:
بگو. گفتم: با من خلوت كن. پس فرمود كه: كسانى كه در آنجا حاضر بودند، بيرون رفتند.
[١]. و نطع، به فتح و كسر نون و سكون و فتح طا، بساطى است از پوست. و طريقه ايشان اين بود كه هرگاه مىخواستند كه كسى را بكشند، نَطَعى در پيش روى ايشان پهن مىكردند و قدرى خاك بر روى آن مىريختند و آنكه را كه اراده كشتن او داشتند در بالاى نَطَع، گردن مىزدند.( مترجم)