تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ١٦٩
آن را پيروى مىكردند».
على مىگويد كه: عرض كردم: اى آقاى من، پنجم از فرزند هفتم كيست؟ فرمود كه: «اى فرزندان من، عقلهاى شما از درك اين، قاصر و احلام شما طاقت تحمّل آن ندارد، وليكن اگر زنده بمانيد زود باشد كه او را دريابيد».
٨٩٣/ ٣. محمد بن يحيى، از احمد بن محمد، از ابن ابى نجران، از محمد بن مُساور، از مُفضّل بن عمر روايت كرده است كه گفت: شنيدم از امام جعفر صادق عليه السلام كه مىفرمود:
«بپرهيزيد از بلند كردن آوازه آن حضرت (يعنى: در نزد مخالفان). و به خدا سوگند كه امام شما غائب خواهد شد سالهاى بسيار از اين روزگار شما، و خدا شما را امتحان خواهد كرد تا آنكه گفته شود كه: مرد، يا كشته شد، يا هلاك گرديد و در كدام وادى سلوك كرد و در آمد. و هر آينه چشمهاى مؤمنان بر او اشك خواهد ريخت و شما سرنگون خواهيد شد؛ چنان كه كشتىها در هنگام موجهاى دريا سرنگون مىشوند. پس نجات نخواهد يافت، مگر آن كس كه خدا پيمان او را فرا گرفته باشد و ايمان را در دل او نوشته و ثابت گردانيده باشد (كه به شبهه برطرف نشود) و او را تقويت نموده باشد، به چيزى كه به آن دلش زنده شود از نزد خود. و هر آينه دوازده عَلَم بلند خواهد شد كه مشتبه باشند، و دانسته نشود كه هر يك از كيست».
مفضّل مىگويد كه: پس من گريستم و گفتم كه: هر گاه چنين باشد، ما چه كنيم؟ حضرت نظر فرمود به آفتابى كه در صُفّه داخل شده بود، و فرمود كه: «اى ابوعبداللَّه، اين آفتاب را مىبينى؟» عرض كردم: آرى. فرمود كه: «به خدا سوگند كه امر ما از اين آفتاب ظاهرتر است».
٨٩٤/ ٤. على بن ابراهيم، از محمد بن حسين، از ابن ابى نجران، از فَضالة بن ايّوب، از سَدير صيرفى روايت كرده است كه گفت: شنيدم از امام جعفر صادق عليه السلام كه مىفرمود: «به درستى كه در صاحب اين امر، شباهتى است به حضرت يوسف عليه السلام». راوى مىگويد كه: به آن حضرت عرض كردم كه: گويا حيات يا غيبت او را ذكر مىفرمايى؟ (و مراد اين است كه از كلام تو چنين مفهوم مىشود كه صاحب الامر، در بعضى از زمان حيات خود غائب خواهد بود). حضرت فرمود كه: «اين امّت كه به خوكها شباهت دارند، چه چيز از اين را انكار مىتوانند كرد؟ به درستى كه برادران يوسف، نبيرهها و فرزندان پيغمبران بودند و با يوسف سودا كردند، و خريد و فروخت در ميان او و ايشان اتّفاق افتاد، و با يكديگر سخن گفتند و ايشان برادران او بودند و او برادر ايشان بود، و با وجود اينها او را نشناختند تا آنكه گفت كه: