تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٦٩٥
مذكور شد با زيادتى بعضى از عبارات در صدر حديث و بحثى كه در نظم آيه به طورى كه در روايت مذكور است).
١٣١٢/ ٤. على بن محمد، از بعضى از اصحاب ما، از محمد بن ريّان روايت كرده است كه گفت: مأمون هر حيله و چاره كه داشت، در كار امام محمد تقى عليه السلام كرد، و او را در باب آن حضرت چيزى ممكن و ميّسر نشد، و چون بهانهاى جست و خواست كه دختر خود امّ الفضل را به خانه آن حضرت فرستد، دويست كنيز از نيكوترين آنچه در نزد او بودند از كنيزان به هر يك از ايشان جامى را تسليم نمود كه در آن گوهرى بود، پس آن كنيزان رو به حضرت امام محمد تقى عليه السلام آوردند، در وقتى كه در جاى صاحب لشكرها (يعنى: پادشاه، كه عبارت است از تخت) نشسته بود (حاصل مراد، آنكه آن كنيزان رو به حضرت آوردند در هنگامى كه بر تخت دامادى نشسته بود) و حضرت نگاه به سمت ايشان نفرمود.
و مردى بود كه او را مُخارق مىگفتند، و او مردى بود خوشآواز و صاحب بربط و ساززن و ريش درازى داشت، مأمون او را طلبيد، و بعد از آنكه ما فى الضّمير خود را در نزد او بروز داد، گفت: يا امير المؤمنين، اگر ابو جعفر راغب باشد در چيزى از امر دنيا، امر او را از تو كفايت مىكنيم و او را از سرت كوتاه مىگردانم. پس در پيش روى امام محمد تقى عليه السلام نشست و مُخارق فريادى بر آورد مانند فرياد خَر؛ چنان فريادى كه تمام اهل آن خانه بر سر او جمع شدند، و شروع كرد كه بربط مىزد و غنا مىكرد و چون ساعتى اين فعل حرام را به عمل آورد، حضرت امام محمد تقى عليه السلام به هيچوجه نگاه به سمت او نمىفرمود؛ نه در طرف راست و نه در طرف چپ و سرِ خود را به زير افكنده بود. بعد از آن، سر را به سوى او بلند كرد و فرمود:
«از خدا بترس اى صاحب اين ريش دراز».
راوى مىگويد كه: چون مُخارق اين را شنيد، مضراب و زخمه بربط از دستش افتاد، و به دستهاى خويش منتفع نشد تا مرد. راوى مىگويد كه: مأمون او را از حالش پرسيد، گفت كه:
چون ابوجعفر عليه السلام به من صيحه زد، ترسيدم؛ چنان ترسيدنى كه هرگز از آن به هوش نخواهم آمد.
١٣١٣/ ٥. على بن محمد، از سهل بن زياد، از داود بن قاسم جعفرى روايت كرده است كه گفت: بر امام محمد تقى عليه السلام داخل شدم و با من سه كاغذ بىعنوانى بود (كه در عنوان و سر آنها