تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٦٦٥
على بن جعفر مىگويد كه: من سرنگون شدم بر او و سرش را بوسيدم، و عرض كردم كه:
در پى كارى به نزد تو آمدهام، اگر آن را صواب و درست مىبينى، خدا مرا از براى آن توفيق داده و اگر غير آن باشد، چه بسيار است خطاى ما!
حضرت فرمود كه: «آن امر چيست؟» عرض كردم كه: اينك پسر برادر تو است كه مىخواهد تو را وداع كند و به سوى بغداد بيرون رود. فرمود كه: «او را نزديك گردان». پس من او را خواندم-/ و او در گوشهاى ايستاده و از حضرت دور بود-/ پس به نزديك آن حضرت آمد و سرش را بوسيد، و عرض كرد كه: فداى تو گردم، مرا وصيّت كن و خدمتى كه باشد، بفرما.
فرمود كه: «تو را وصيّت و امر مىكنم كه در باب خون من از خدا بترسى، و باعث كشتن من نشوى».
محمد در جواب آن حضرت عرض كرد كه: هر كه بدى نسبت به تو اراده كند، خدا همان با او بكند، و شروع كرد كه نفرين مىكرد بر آنكه بدى نسبت به آن حضرت اراده داشته باشد.
پس دو مرتبه سر آن حضرت را بوسيد و عرض كرد كه: اى عمو، مرا وصيت كن. فرمود كه:
«تو را وصيّت مىكنم كه از خدا بترسى در باب خون من». عرض كرد كه: هر كه بدى نسبت به تو اراده كند، خدا همان با او بكند، و خدا چنان كرده است و ضرور به نفرين نيست. پس نوبت ديگر سرِ آن حضرت را بوسيد، و عرض كرد كه: اى عمو، مرا وصيّت كن. فرمود كه: «تو را وصيّت مىكنم از خدا بترسى در باب خون من»، و محمد نفرين كرد بر آنكه بدى نسبت به آن حضرت اراده نموده باشد.
پس، از آن حضرت دور شد و من همراه او رفتم. بعد از آن برادرم به من فرمود كه: «اى على، در جاى خود باش». من در جاى خود ايستادم، و آن حضرت داخل منزل خود گرديد و مرا طلبيد، من به خدمتش رفتم و داخل خانه شدم، كيسهاى را برداشت كه در آن صد دينار بود، و آن را به من داد و فرمود كه: «به پسر برادرت بگو كه به اين استعانت جويد بر سفر خويش» (و اين را خرجى راه كند).
على مىگويد كه: من آن كيسه را گرفتم و در كنار رداى خود پيچيدم، پس صد دينار ديگر به من داد و فرمود كه: «اين را نيز به او بده»، بعد از آن كيسه ديگر به من بداد و فرمود كه: «اين را نيز به او عطا كن». من عرض كردم كه: فداى تو گردم، هرگاه تو از او مىترسى كه مانند آنچه ذكر فرمودى به عمل او، چرا او را بر خود و كشتن خود يارى مىكنى؟