تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٢٠٥
٩٢٥/ ٤. محمد بن ابى عبداللَّه و على بن محمد، از اسحاق بن محمد نخعى، از ابو هاشم (يعنى: داود بن قاسم جعفرى) روايت كرده است كه گفت: در نزد امام حسن عسكرى عليه السلام بودم كه از آن حضرت طلب رخصت شد براى مردى از اهل يمن، چون رخصت داد، مرد ستبر بلند تنومندى درآمد و بر آن حضرت سلام كرد و به ولايت كه گفت: السلام عليك يا ولى اللَّه (يا گفت: السلام عليك يا مولاى)، يعنى: درود خدا (يا درود من يا همه درودها) بر تو اى صاحب اختيارى كه خدا تو را در امور خود (كه تعلق به خلائق دارد) صاحب اختيار نموده، يا درود بر تو اى آقاى من. حضرت جواب سلام او را باز داد به قبول كردن از وى، و او را امر فرمود كه بنشيند.
داود مىگويد كه: آن مرد در كنار من نشست، به وضعى كه به من چسبيده بود. من با خود گفتم كه: كاش مىدانستم كه اينك كيست؟
حضرت امام حسن عليه السلام فرمود كه: «اين، از فرزند آن زن اعرابيه صاحب سنگريزه است كه پدران من عليهم السلام در آن مهر زدند به مهرهاى خود و نقش گرفت، و آن را با خود آورده، مىخواهد كه من در آن مهر زنم». پس فرمود كه: «آن سنگريزه را بياور». آن مرد سنگريزه را بيرون آورد و در يك جانب آن، موضع نرم هموارى بود. امام حسن عليه السلام آن را گرفت و مهر خود را بيرون آورد و در آن مهر زد كه نقش گرفت. و گويا من در اين ساعت نقش مهر آن حضرت را مىبينم، و آن نقش اين بود كه: حسن بن على.
من به آن يمنى گفتم كه: پيش از آن، هرگز امام حسن عليه السلام را ديده بودى؟ گفت: نه، به خدا سوگند، و من مدتى است كه بر ديدن آن حضرت حريص بودم، تا آنكه در اين ساعت، جوانى به نزد من آمد، كه او را نديده بودم، و به من گفت كه: بر خيز و داخل شو، پس من داخل شدم.
بعد از آن، يمنى برخاست و مىگفت: رحمت خدا و بركتهاى او بر شما اهل بيت پيغمبر، «ذرّيهاى كه بعضى از آن، از بعضى به هم رسيده»[١]. گواهى مىدهم به خدا كه تو، حقى، و حق تو واجب است، مانند وجوب حقّ امير المؤمنين و امامان بعد از او- صلوات اللَّه عليهم اجمعين-. پس آن، يمنى رفت و بعد از آن، او را نديدم.
اسحاق مىگويد كه: ابوهاشم جعفرى گفت كه: او را از نامش سؤال كردم، گفت: نامم
[١]. آل عمران، ٣٤.