تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٧٤٣
آن حضرت اين را قصد فرموده بود، به آن سخنى كه فرمود (و شايد كه امر كردن آن حضرت راوى را به سودا كردن آن اسب، به جهت اين باشد كه مىدانست كه او سودا نخواهد كرد، پس اظهار اين به جهت مجرّد اظهار معجزه است، يا به جهت اين بود كه حضرت مىدانست كه آن اسب در نزد مشترى هلاك نمىشد؛ زيرا كه مقدّر تلف مال راوى بود، با آنكه حكم هر واقعهاى پيش از وقوع با بعد از وقوع آن مخالفت دارد؛ اگر چه وقوع بر سبيل يقين باشد. و بالجمله مجرّد چنين امرى، موجب هيچ ناخوشى حتّى خلاف اولى نخواهد بود. تتّمه حديث آنكه:).
راوى مىگويد كه: بعد از چند روز بر امام حسن عليه السلام داخل شدم و من با خود مىگفتم كه:
كاش آن حضرت اسبى به من مىداد كه به جاى آن اسب باشد؛ زيرا كه من به فرموده او غمناك شدم و چون نشستم، فرمود: «آرى، به جاى آن اسب حيوانى به تو مىدهم. اى غلام، يابوى كُمَيت مرا به او بده» و فرمود كه: «اين يابو، از اسب تو بهتر است و دويدنش بيشتر و عمرش درازتر».
١٣٤٥/ ١٦. اسحاق روايت كرده و گفته است كه: حديث كرد مرا محمد بن حسن بن شمّون و گفت كه: حديث كرد مرا احمد بن محمد و گفت كه: به امام حسن عسكرى عليه السلام نوشتم در هنگامى كه مهتدى (يعنى: محمد بن واثق عبّاسى) شروع كرد در كشتن غلامان و لشكر خود كه: اى آقاى من، حمد از براى خدايى كه او را از اذيّت ما مشغول گردانيد؛ زيرا كه خبر به من رسيد كه او تو را تهديد مىكرده و شاخْ شانه مىكشيده است و مىگفته: به خدا سوگند، كه ايشان را از روى زمين بيرون مىكنم و جلاى وطن مىدهم.
حضرت امام حسن عليه السلام به خطّ مبارك خويش فرمان همايون نوشت كه: «همين عمر او را بيشتر كوتاه كرد. پنج روز را به شمار، و به امروز ابتدا كن كه امروز و چهار روز ديگر كه بگذرد، در روز بعد كه روز ششم است، كشته مىشود؛ بعد از خوارى و استخفاف تمام كه به او برسد». و چنانچه آن حضرت عليه السلام فرموده بود، واقع شد.
١٣٤٦/ ١٧. اسحاق روايت كرده و گفته است كه: حديث كرد مرا محمد بن حسن بن شمّون و گفت كه: به امام حسن عسكرى عليه السلام نوشتم و از آن حضرت سؤال كردم كه خدا را بخواند و براى من دعا كند، به جهت درد چشمى كه داشتم و يكى از چشمهاى من از كار رفته و ضايع شده بود، و چشم ديگر در شُرُف رفتن و نزديك به ضايع شدن بود. حضرت به من نوشت